به تعداد آدم ها ... درست به تعدادِ آدم ها ... رفتار و كردار وجود دارد ، متفاوت ، مثل اثر انگشت. ممكن است عده كثيري شبيه به هم رفتار كنند اما ميان همان شبيه ها هم تفاوت وجود دارد . آدم ها را از روي كتاب ها ، الگوهاي روان شناختي ، شناسه هاي علمي و تجربيات ديگران ، قضاوت نكنيم . از همه ي اين ها كمك بگيريم اما ، بسط ندهيم ... تفاوت ها را فراموش نكنيم ... آدم ها را خصوصا آن ها را كه دوست مي داريم از نو بشناسيم ، با نگاهي نو ، با چشمِ دل ، با همه ي آن چه قلب مان راهنما مي شود ... ببينيم آيا هنوز هم منطبق است با تصوير ذهنيِ ما؟ اگرمطابق نشد باالگوهاي شناختي ، باورش مي كنيم يا متهمش ؟ اگر همان نشد كه كتاب هايمان گفته بودند آيا دوستش مي داريم هنوز؟ پي نوشت : من از تمام كتاب هايي كه طرز رفتار و برخورد با آدم ها را مي آموزند بيزارم. با من آن گونه باشيد كه دوست مي داريد ، باشيد ... نه آنگونه كه مي انديشيد ، من دوست مي دارم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 1:41 توسط سلماز |
وقتِ بدِ رفتن ها - همان رفتن ها كه ردِ پايش بر دلِ آدم مي ماند و بدرقه اش كاسه اي اشك چشم است - ممكن است چمدانِ خاطره را هم ببرد اما ... تكه هايي از آن جا مي ماند كه هر روز مرور مي شود و هر شب خوابِ چشمِ خيسِ منتظر... همان تكه ها مالِ آدم مي شود هميشه و هميشه ... نقشِ روح ... يادِ خوبِ بودن ها ... همان وقت است ، زمزمه ي دل : مي شود آيا همه ي رفتن ها "وقتِ بدِ بدِ رفتن"باشد به "يادِ خوبِ خوبِ بودن"؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 13:51 توسط سلماز |
نگاهش به عكسِ كودكي خفته ، با موهاي روشنِ حلقه حلقه است روي جلدِ يك كتابِ كوچك ... با دستي بر شكم ، با كودك درونش مي گويد: امروز ويولن كوچكِ قرمزي ديدم ، هم اندازه ي دست هاي كوچكِ تو ... روزي خواهي نواخت ، پسرم ... اگر دوست داشته باشي و اگر نه ، شايد گيتار ... شايد پيانو ... هر چيز كه بخواهي اما ... حتمنِ حتمن خواهي نواخت ... با دست هاي كوچكت در دست هاي من . من ، ويولن كوچكِ قرمزي براي تو نشان كرده ام ، تو ... هر چه بخواهي ... هر موسيقي كه بخواهي همپا مي شوم ... تا امروز مشق نكرده ام تا يك روز همراه تو باشم در هر چه بنوازي ... پسرم. و يك ورزش ... من تو را سوار بر چوب هاي كوچكِ اسكي مي بينم ، تو ... هر چه بخواهي ... شايد توپ دوست تر داشته باشي ... توپِ بسكتم را كنار گذاشته ام تا روزي همپاي تو شوم در هر چه بازي كني ... پسرم. يك كتابخانه براي تو جسته ام ... كوچك است اما ... پر است از خواندني هاي كودكيم ... يك روز همه اش را برايت خواهم خواند ... پسر كوچكم. و يك زبان ... من ، انگليسي انتخاب كرده ام ، تو ... هر چه بخواهي . تا امروز چندان نياموخته ام ، مهم نيست ، پابه پاي تو مي آموزم ، همراهِ تو ... همپاي تو... هر چه بخواهي ... پسر كوچكم ... ... و هزار هزار چيز ديگر كه مي خواهم در كنارِ تو مشق كنم ، همپاي فرداي تو. ... و با هزار هزار آرزوي رنگي به خواب مي رود. پسرك امروز ، همان است ... همان عكسِ روي جلد ... با موهاي روشنِ حلقه حلقه ... مادر اما ... همراه نيست ... همپا هم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2:36 توسط سلماز |
اطرافم پر است ، پرِ حرف ، جمله ، كلمه. پراز و اژه هايي كه احاطه ام كرده است و در هوا گم. انگار به من نمي رسد ، انگار نمي شنوم ، انگار گوشهايم را به نشنيدن مي زنم ... فكر مي كنم چه خوب است كه روي مبل مخمل نشسته باشي ... مبل هاي مخمل خوبند براي آنكه با انگشتانت طرح بزني و هيچ نشنوي ... هي مي كشم و هي پاك مي كنم ... رد انگشتانم روي مخملِ صورتي كوه مي شود ، باد مي شود ، طوفان مي شود ، ابر مي شود ... واژه هاي مهر آميز احاطه ام مي كند اما لبريز تر از آنم كه بشنوم و سرريز نشوم ... پس ، طرح مي زنم و فراموش مي كنم كه با منند ... مهربان تر از آنيد كه بگويمتان ، هيچ نگوييد ... اميدوارتر از آنيد كه نااميدتان كنم ... سرشارتر از آن كه نشانتان دهم حجمِ عظيمِ تهي بودنم را ... پس ، طرح مي زنم و ... فراموش مي كنم كه با منيد ... .... صدايتان در تق تقِ چاقو به تخته ي چوبي گم مي شود ... نمي گويمتان كه گم مي شود ، مي گذارم كه آرام ارام مهرتان سرريز كند ، مي گذارم كه خالي شويد از اين عشقِ عميق و ... نمي گويم كه ضربه ها را مي شمارم و فراموش مي كنم كه با منيد ... 58 خلال هويج ... 60 خلالِ كدو ... 34خلالِ فلفل ... تق تق تق ... شام بمانيد !... چاینیز فود! با من بمانيد به شادي ، به عشق ، حتي با غصه هايتان ... با شما شاد مي شوم ، عاشق مي شوم ، غمخوار مي شوم ، اما ... با من هيچ مگوييد ... هيچ مگوييد كه به سختي ، به سختي مهار مي كنم روحِ انفجارِمگوهايم را ... بگذاريد كه فراموش كنم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:7 توسط سلماز |
همه عمر در تلاش براي بدست آوردنِ آنچه مي خواهيم ! وقتي مي رسيم ... ديگر نمي خواهيم ! چرا ؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 0:50 توسط سلماز |
خوشبختي چيزي بيش از خستگيِ چشم هاي تو نيست پسِ يك روز تلاش براي شاد كردنِ كودكانت ... چيزي بيش از سرگردانيِ شادِ تو نيست ميان پايكوبي هاي بازيگوشانه شان ، شيطنت هايشان ... خوشبختي ، همان دو شمع روشن است و خنده هايشان و خنده هايتان ... همين است كه موج مي زند ... حس اش مي كني؟ همين است ... و امروزم همه اش شادي است به شاديت ... حسرتي اگر هست ، فقط ...خستگيِ چشم هاي توست ... پ.ن: کتایون ورهام وشهرزاد خيلي خيلي عزيز روزگارتان هر روز شاد و شاد و شادتر.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:6 توسط سلماز |
بايد حتما با او زندگي كني تا بداني اش. هر چه بشناسي اش باز هم نمي داني صبح ها چايش را با چند قاشق شكر شيرين مي كند؟ نمي داني از در كه مي آيد تشنه است يا گرسنه ؟ نمي داني عطشش آب مي طلبد يا شربتي خنك؟ نمي داني قبل از خواب دوست دارد چاي بنوشد يا فنجاني شيرِ گرم ؟ يا شايد دوست تر مي دارد سيبي گاز بزند. نمي داني دلگيري هايش چه رنگي است؟ خسته از كار است يا آدم ها ، دلگير از دوستي است يا تو ... بايد حتما با او زندگي كني ، تا بداني براي كدام دلگيريش ، كدام دلداري موثر است . موسيقيِ دلخواهش را بگذاري و رهايش كني تا آرام شود يا درآغوشش بگيري ، حرف بزني يا گوش كني ، برقصي و بخندي و شيطنت كني يا سايه شوي آرام و خموش ... چهره اش را فقط وقتي مي شناسي كه با او زندگي كني... چشمها ، حتي لرزش مردمكش ... لب ها ... دست ها ... ناخن ها ... نوع راه رفتن ها فقط زير يك سقف معنا مي يابد ... هر چه بشناسي اش باز هم نمي داني ... چشم هايش كه خيره مي شود يا بي درخشش ، در چه انديشه ايست ... مي درخشد ، در چه انديشه اي . فقط وقتي با او زندگي مي كني مي فهمي لب هايش كه يك خط مي شود ، دلگير است ...سفید كه مي شود ، عصباني ... بی رنگ که می شود ، آشفته ... گوشه هايش كه مي لرزد غمگين است و چشم ها يش اگر همراه شود ، غمگين تر ... به وقت كدام انديشه دست هايش گره مي خورد ... كي رها مي شود ... كِي به دندان مي گزد ... كي چشم هايش را مي خاراند ... حركت پاهايش كه تند مي شود ، به چه معناست ... كند مي شود ، به چه معنا . ... بايد با او زندگي كني تا بداني اش ... تا از دست هايت ... چشم هايت ... حرف هايت ... سكوتت ... آغوشت ... بي آنكه بگويد ، بي آنكه بخواهد ، كاري بر بيايد ، همان كه لازم است و بايد ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:11 توسط سلماز |
دقايق بي خويشتني ام ، بيشتر و بيشتر مي شود ... همان وقت كه ظرف مي شورم و بشقاب ... انگار سال ها در دستم مي ماند ، همان وقت كه پارچه بر دست ، پيِ لكه اي روي زمين ... عاقبت مي نشينم ، نمي گردم ، نمي سابم ، نمي شورم ... فقط پارچه بر دست انگار ميان گردبادي مي چرخم ... نيست مي شوم ، ناپيدا ... عجيب اين روزها انگار ناپيدايم ... هستيم را در دست مي گيرم ، انگار گچِ كوچكي است ... مي نويسم : من هستم . ... رد مي شود ، پاك مي كند ... رد مي شوي ، پاك مي كني ... دوباره و دوباره ، پاك مي كنند ... خسته مي شوم ... مي نشينم همينجا ، ميان آشپزحانه ... مثل يك سايه ... گچ كوچكم را پرت مي كنم ... پشت سرم صداي برخوردي با سينك ... حتي ديگر سر نمي گردانم ... سرگردانيم بس! به آرامش چاي مي ريزم ... كيك مي برم ... مي نشينم ... و آرام مي پذيرم ... که آرام آرام نيست می شوم!
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:0 توسط سلماز |
روزی عاقبت ...
بگذار آن روز فردا باشد
دیر باشد ... دور باشد
شاید ... شاید نباشد!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 1:17 توسط سلماز |
يه چيزايي يه وقتايي پيدا مي شه تو زندگي ، كه قلب و روحِ آدم رو شخم مي زنه . آره شخم ... نگو كه شاعرانه نيست ... نيست ! يه وقتايي يه نگاه هايي ، يه حرف هايي ... گاهي يه نوشته هايي ، يه ترانه هايي ... يه روزايي يه بودهايي ، يه نبود هايي ... رد مي شه ... اما زير و رو مي كنه و شيارهاي عميقش شايد تا ابد روي روحِ آدم مي مونه ... كسي چه مي دونه ، شايد نه تا ابد ... اما انقدر دور وانقدر دير ... كه نقشي از روحت مي شه ، كه بي معنا مي شي بي بودش و خالي مي شي از نبودش ... من مي گم شخم ، تو بگو اثر گذار ... من مي گم داغ ، تو بگو شقايق ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:36 توسط سلماز |