تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

باز هم من خالي از انديشه ام

باز هم اين افكار سمج و چسبناك را به سرانگشتان لرزان مي گيرم و پرتشان مي كنم ... سويي

رهايم نمي كنند.به دستانم چسبيده اند...تكانشان مي دهم

يكبار- دوبار- ده بار...

و دوباره هجوم مي آورند.

كماندار كوچكي در گوشه اي از مغزم جا خوش كرده

- خسته...

صدايم مي زند... نمي خواهم بشنوم

- اين آخرين تير من است

صدايش مي پيچد ... آخرين تير... آخرين

در اين مطلق تاريك

زمزمه ميكنم

دعايش كنيد... اين آخرين تير است...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 2:46 توسط سلماز |


 

حرف تازه ای نیست

حس تازه ای هم نیست

فقط گاه به گاه تکرار می شود!!

این حس افتخار و شاد بودن که در من اوج می گیرد...

به شناختن تو و

تو

و تو

و تو...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 13:55 توسط سلماز |


اینروزها گر چه سخت است و سرد ؛ اما می اندیشم... شیرین!!

روزهای بی قیدی است. روزهای تنبلی و رخوت.روزهای فیلمهای قدیمی؛ کتابهای نخوانده ؛ حرفهای نگفته .

روزهای ما و- یک  – اتاق گرم ، فقط.

نه دلمشغولی روزهای دگر، نه خانه تکانیهای هر روزه. نه پخت و پزهای کشدار، نه رفت و آمدی، نه رفت و روبی. همه اینها که کم شود چیزی نمیماند. جز من و یک اتاق و یک دنیا خاطره که هر روز کاهلانه ورق می زنم ، یک پرده برای نمایش فیلم و یک دریچه رو به این دنیا... و دیگر ... هیچ.

اینروزها خوشدلانه چای می نوشیم فراوان. با لیمو، دارچین، کاکوتی و همه طعمهایی که روزهای پیشین نه وقتش بود نه حوصله اش.

چای می نوشم و مرور می کنم تمام گذشته های دور را.

اینروزهای سرد مرا می برد به آن خانه قدیمیه بزرگ که برای پاهای کوچک من چقدر ایوانش دور بود و بلند.

مرا می برد به آن باغچه های همیشه پر، همیشه سبز، حتی روزهای برفی. سبزیهای براقی زیر آن پلاستیک بزرگ که پدربزرگ با عشقی عمیق هر روز جابه جایش می کرد.و ردیف گلدانهای شمعدانی به انتظار بهار و آن اتاق گرم...

آن بخاریه بزرگ که چقدر دوستش داشتم و یک کمد، بزبان آنروزها – اشکاف – که هر زمان غیب می شدم ، آنجا میافتنم به تورق کتابی کودکانه.

و مادر بزرگ ... که همیشه با لبخند و اخمی شاد کنار آن سماور بزرگ چای کاکوتی می ریخت برای همهء ما و برای پدربزرگ در فنجانی مخصوص ، که من ببرم در سینی کوچک با  قندانی یکنفره برای او، که همیشه تکیه میداد به مخده ای سرخ. و بوسه ای بر پیشانی من که دردانه اش بودم و- قزم جانش-

و چقدر جایشان خالیست امروز میان این اتاق که گرمایش گرمای آنروزهاست و عطر چایش ، عطر روزهای خوش کودکیم.

و تفاوتش با آن روزها این ( تی میکر) برقیست ، بجای آن سماور بزرگ با آن قل قل های شیرینش و آن بخار-  که به جست و خیز روی هوا می گرفتمش و چون مشتهای کوچکم را باز می کردم – نبود.

و این مخده سرخ که تنهاست و دلتنگ پدر بزرگی که به آن تکیه می داد ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:33 توسط سلماز |


 

چگونه می توان با یک لامپ صد گرم شد:

مواد لازم:

1-     لامپ صد          یک عدد

2-     سیم رابط           یک عدد

3-     میز عسلی          یک یا دو عدد؛ به تعداد افراد خانواده بستگی دارد

4-     پتو                   به میزان لازم . هر چه بیشتر بهتر

5- چای ؛ کشمش؛ آجیل  به میزان دلخواه

طرز تهیه:

ابتدا دو عدد میز کوچک را وسط اتاق قرار دهید و زیرش لامپ صد را با کمک رابط و سر پیچ مخصوص روشن کنید.

سپس هر آنچه پتو و لحاف در منزل دارید و در این سرما به دوست و آشنا و در و همسایه قرض نداده اید یا به در و پنجره ها نکوبیده اید روی این میز قرار دهید طوری که لبه های پتو روی زمین – آویزان- قرار بگیرد.

      کرسیه مخصوص 2008 شما آماده است . می توانید زیرش ولو شوید و چای بنوشید و تخمه بشکنید و خوش باشید که در این مملکت گل و بلبل هنوز لامپ صد نایاب نشده است.

باور نمی کنید !!!! امتحان کنید... گرم است.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 18:21 توسط سلماز |


دلگیر می شوی. می گذری!

غمگین می شوی. می گذری!

خشمگین می شوی. می گذری!

میبینی.می گذری!

 می فهمی. می گذری!

یکبار چشمانت را باز می کنی. میبندی . چند ثانیه مکث. می گذری؟؟!!!

همواره با سکوت ...!!!

چگونه بدانند در درونت چه غوغاییست!!!! هوایت گرگ و میش است...

دلگیر...

پر..

در انتظار بارش

باز هم انگار همه دلتنگیهای خیس دنیا تو را می خوانند...

کسی می داند...درون بقچهء تنهاییت چیست...

می گویی:

می دانی ...اما...هیچ مگو.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 1:51 توسط سلماز |


می شنوم که می گوید به او:

اجازه بده من خودم باشم .همین منی که می شناسی. همین من؛ با تمام ضعفهایش ؛ کاستی هایش؛ مهرش.

به من اجازهء بودن بده.بودن آنچه هستم.نه آنچه تو می خواهی.

منی را دوست بدار که هستم؛ با همین دانش؛ همین شعور؛همین قلب.

از من آن عروسکی را نساز که به آن عاشقی. به منیت من عاشق باش. به من سر تا پا اشتباه.

اشتباهات گویشم را؛پوششم را؛ دانشم را بر – من – ببخش .

اگر تو این – من – را دوست می داری همانگونه که هست دوست بدار.

ویران نکن. از نو نساز که چیزی می شوم غیر از – من.

نه تو می شناسی نه من.

نه تو دوست می داری نه من.

نه تو عاشق می مانی نه من.

 

و او را میبینم.نفهمیدن هایش را.از سر گرفتن هایش را. و دوباره و دوباره تحمیل همه خواسته هایش را.

 

و من می گویم به او:

( همان او که از آن من است ؛ نه – او- )

میان همه عروسکانی که می بینم؛ ساخته همجنسان تو – من هم همان نیستم که بودم.

من همان شدم که تو ناخوآگاه می پسندیدی. و هرگز نگفتی.من به احترام سکوت تو؛ به عشق تو ؛ به میل خود؛ منعطف شدم.عروسک نشدم . خود؛ ساخته شدم.

برای همه آزادیم برای خودساختگیم برای همه آنچه خواستی و نگفتی برای عشقی که به همان – من – داشتی ؛ سر خم می کنم و برای همه همجنسان تو از جنس تو. که به من و همه همجنسان من مثل هر انسانی مهلت انسان بودن می دهند و خود بودن.

اینگونه من و تو ما می مانیم ؛ همیشه و آنها ملغمه ای از او و موجودی که نه خود می داند چیست ؛ نه او.

پ.ن۱: این همان داستان همیشگی بود که بیادم آوردی. ممنونم.

ژ.ن۲:بابت اشکالی که پیش اومد معذرت می خوام. اشکال از بلاگفا نبود.مصلحتی بود.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:27 توسط سلماز |


هم عصبانی

هم خواب آلود

هم شارژ

هم الکی خوش

چه جوری میشه که اینجوری میشه؟!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:27 توسط سلماز |


از گاو چاق براتون گفته بودم.برای اطلاع دوستان جدید عرض کنم که یک باغ وحشیه اسمش باغ وحشه یونگه.چرا و اما هم نداره. اسمه دیگه.

تو این باغ وحش همه جونورا یک لقب دارن که با اون شناخته میشوند.همشون مثل ما آدما خونواده دارن و دوستانی.اما این باغ وحش چند تا فرق عمده با بقیه باغ وحشا داره.

1- همه جور جونوری توش هست. حتی گاو و الاغ که جاشون تو طویله است . و سوسک و مورچه و مارمولک که تو باغ وحشای معمولی پیدا نمیشه.

2- تو این باغ وحش افراد یک خونواده لزوما از یک نوع نیستن .مثلا همسر فیل ممکنه مورچه باشه- چیه مگه؟ همه چی نباید اونجوری باشه که شما می خواین.اینجا اینجوریه.

3- جونورای این باغ وحش قابلیت تبدیل شدن دارن.یعنی می تونن به یک جونور دیگه تبدیل بشن. اینم از عجایبه باغ وحش ماست و اما...

داستان مربوطه به یک غروب قشنگ که گاو چاق بعد از اینکه کلی کلاس میره و اکابر و مکتب و کلاس کامپیوتر و کلی سواد می خونه - جهت پز دادن و به رخ کشیدن سوادش- میره خونه هدهد دانا.

توی راه طاووس جان رو میبینه که پراشو اینجوری هوا کرده بوده.تو دلش میگه: - سر فرصت- باید با این طاووس جان حرف بزنم و بهش بگم: فکر نکن دمبتو که اینجوری می کنی خیلی خوشگل میشی ! پرات می شه انگار یک جاروی برعکس...عوضش اگه جعمشون کنی هم یکم از قر و غمزه های لوست کم می شه؛ هم پنجولای بی ریختت دیده نمیشه؛ هم یک خیری به بقیه جونورا می رسونی چون همینطور که راه میری اقلا این خیابون جارو میشه.چی میشه مگه؟ چه چشمی هم خمار میکنه واسه من.

اما عوض همه این حرفا یه لبخند گنده میزنه و میگه: به به طاووس جان؛ چه خوشگل شدی امشب(  آخه اونموقع - سر فرصت- نبوده یکم - ته فرصت- بوده)

طاووس جانم تو دلش میگه: تا کور شود هر آنکه نتواند دید. اما بلند میگه: لطف داری. چشات  قشنگ میبینه. چاقه مهربون.

گاو چاق می رسه خونه هدهد دانا.

میبینه به به؛ هدهد خان چه کرده.کلی تغییر دکور داده . مبل و صندلیه طرح نو – ال سی دی سامسونگ – یخچال فریزر ساید بای ساید... اما هر چی میگرده هدهد خانو پیدا نمیکنه. برمی گرده و از خونه بهش تلفن می زنه:

-          سلام. به به. چه دکوراسیون توپی. چقدر قشنگ. واحدی و برو بچه های ( زیبا – ساده – ایرانی) دکور کردن؟ خیییییییلی شیک و گل منگلیه.

-          دکور چی؟ کشک چی؟

-          فیلم نشو. پس اون زلم زیمبو ها چی بود؟

-          کدوم زلم زیمبو؟ کجا رفتی تو؟

گاو چاق آدرس میده و میگه خونه تو دیگه.

هدهد- پدر جان اینجا که تو رفتی که خونه من نبود. خونه همسایه است.

گاو چاق : هاه...

فکر کن. اینا همش از یک گاو چاق بر میاد . که بره خونه یک نفری بعد بابت تغییر دکوراسیون به یکی دیگه تبریک بگه.

اینجوری بود که هیات مدیره باغ وحش یونگ با یک درجه تخفیف؛ گاو چاق رو به درجه الاغی ارتقاء مقام میدن تا خیلی از نبوغش خجالت نکشه. این یه جور دلجوییه تو این باغ وحش – مرسومه.

از اون روز به بعد گاو چاق با خوشحالی اینور و اونور میره و مدال الاغیش رو به همه نشون میده – با افتخار-

نفهمیدین چی شد؟

اشکال نداره.شما که هدهد دانا نیستید.

فقط اونه که می فهمه و البته چند تا دیگه هم هستن ِ که بعدا میگم.

پ.ن: طاووس جان اگه پیغامی واسه گاو چاق داری همینجا بگو به اسم خودت – طاووس جان- تا من برسونم بدست گاو چاق. امروز میاد اینجا واسه اینکه مدالش رو به رخ من بکشه.

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:4 توسط سلماز |


گاه همه واژه های دنیا کم است

برای بیان حسی که نمی دانی چیست

فقط هست

چه بگویم

از تو چه باقی مانده

تا از آن غزل بسازم

جز هق هقی که دنیایم را می لرزاند

مهربانم

ویرانه نباش

گرچه خدای تو نامهربان است

ویرانه نباش

گرچه پرنده کوچکت پرواز را از خاطر برده

ویرانه نباش

گرچه تسکینی نیست

عزیزترینم

ویرانه نباش

ویران می شوم

صدای جغدها را نمی شنوی...

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:21 توسط سلماز |


 چشم در چشم هم می رقصید. تو نگاهتون شادی رو می بینم و عشق رو.

با دستی زیر چونه و لبخندی بزرگ تو یک مبل چاق وتپل - لم دادم و نگاهتون میکنم. مثل فیلم سینمایی.

چقدر دیدن زندگیه شاد و عاشقانهء آدمایی رو که دوست دارم - دوست دارم.

نه اشتباه نمیکنم .این نگاه عاشقانه است. این شادی واقعی.

شادیتون مسریه. احساس سرخوشی میکنم. همینطور که چرخیدنتون رو با چشم دنبال میکنم در دل  دعا می کنم... نه نمی تونم جلوی قلاب شدن انگشتامو در هم - بگیرم. همونجا دستامو تو هم قلاب می کنم و از خدا می خوام این عشق همیشه همینطور بمونه. گرم- حقیقی- موندنی.

خدایا انقدر گرفتارشون نکن که عاشقی از یادشون بره. آمین.

حس مادر بزرگا رو دارم. حس خوبیه.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 1:34 توسط سلماز |


 

کودک را محکم در آغوش گرفته و طول راهروی سرد و سفید را می پیماید. آزرده - دو سال پیش را بیاد می آورد که شاد و پر امید از این راهرو عبور کرده بود و امروز - انگار به مسلخ می رود.

نسبت به دو سال پیش سنگینتر شده و راهرو دراز تر می نماید. خرخر سینه کودک روحش را می خراشد.شتابان و بی حس از درهای فنری می گذرد. از تابلوی - ورود آقایان ممنوع- بخش مادران- اتاق نوزادان.

چهره به چهرهء مامای پیر. رد آشنایی از گذشته.چهرهء خستهء او بود یا حال نزار کودک- که برایشان راه گشود. و یک صندلی تا رسیدن پرستار شیفت.و دستی به مهربانی بر موهای فرفری کودک.

- چه بچهء نازی. چه صورت تپل و قشنگی.

و لبخندی که خشک می شود.

- متاسفم.

و او از پا افتاده چشمان نگرانش دو دو می زند بدنبال پرستار شیفت.. و در جواب مامای پیر که می پرسد: علت؟ بی حوصله سر تکان می دهد به علامت ندانستن.

- هیچکس نمی داند. یک اتفاق. یک سهل انگاریه کوچک در اتاق عمل یا اتاق نوزادان؟ یک واکسن اشتباه و حساسیت. یا هر چیز دیگر. هیچکس نمی داند.

و بغضی که فرو می خورد برای هزارمین بار.

خسته و کلافه از انتظار. نگران از نفسی که هر لحظه تنگتر می شود. بی تاب است . دور خودش می چرخد... که دستی به شانه اش می خورد...

- گاهی همه چیز دست به دست هم می دهد تا اتفاق رخ دهد.گاهی اتفاق میفتد حتی اگر تو تمام نیروی خود را بر علیه اش بکار ببندی. قوی باش دخترم.

لبخند بی رمقی پاسخ مهربانیش. و نگاهی به لباس مشکیش که از زیر روپوش سفید پیداست . می اندیشد که او نیز داغی تازه بر دل دارد ولی چه آرام!!!!!!

آهی می کشد و دوباره بیتاب رسیدن یک کمک.

در فنری باز می شود.

- سلام ممکنه به من کمک کنید- رد آشنایی از گذشته که در ذهن شلوغش هر چه می گردد بخاطر نمی آورد.به چهره مبهوت پرستار خیره می شود و تکرار میکند

- لطفا. نمی تونه درست نفس بکشه. پرستار مبهوت می گوید:

- خانم .... شما هستید؟ پسرتونه؟ خوب نشده؟

زن جز صدای خس خس سینه کودک هیچ صدایی نمی شنود. شتابزده بله بله ای می گوید و باز التماس که در چشمانش موج می زند. فقط زانو نمی زند.

پرستار دستپاچه او را به اتاق نوزادان می برد و کارهایی که زن به او دیکته می کند انجام می دهد.

زن نمی پرسد چرا این اتاق؟

نمی پرسد چرا روی این تخت که مخصوص نوزادان است؟

نمی پرسد چرا کاری را که هیچ پزشکی - جز پزشک معالج کودک- حتی بعد از ساعتها سوال و جواب انجام نمی دهد- پرستار بی حرف انجام می دهد.

او آشفته و خسته است . از آن روزهایی است که مغزش از کار افتاده و حافظه یاریش نمی کند.انقدر آشفته است که نمی فهمد چرا پرستار از قبول حق الزحمه اش امتناع می کند.حتی هزینه وسایل یکبار مصرف را هم نمی گیرد.

نمی فهمد پرستار از کجا می داند یک سال پیش در بیمارستان کودکان چه گذشته؟ نمی فهمد چرا دستپاچه و شرمگین می گوید اگر باز هم احتیاج به کمک داشت روی او حساب کند. حتی برای زدن یک آمپول او می آید هر کجا که زن بخواهد.

نمی فهمد چرا او را مضطرب تا جلوی در بیمارستان همراهی می کند. نمی فهمد چرا موقع خداحافظی می گوید این کمترین کاریست که می توانست انجام دهد.

ذهن آشفته اش قادر به حلاجی نیست. در ماشین را باز می کند. می نشیند. بدون فکر به آنچه گفته شد فقط راضی از اینکه کودک آرام نفس می کشد. راه می افتند باز هم هیچ فکری. مطلقا هیچ چیز. از آیینه ماشین زنی را در لباس سفید میبیند که کوچک و کوچکتر می شود و....

بیاد می آورد.

دو سال پیش همین پرستار مضطرب اصرار داشت که کودک را برخلاف نظر پزشکان مرخص کنند.- دکتر های اینجا چیزی نمی فهمند. تا اینجا مریض نشده ببرینش.... بیاد آورد.و مسخ شده از کنار هم گذاشتن این پازل در هم ریخته فهمید همه آن اضطرابه محبتها- بهت زدگیها جز یک علت نمی تواند داشته باشد...

عذاب وجدان.

مسخ شده همه آنچه گذشته بود برای مرد گفت و گفت و گفت. مرد نشسته پشت فرمان گوش کرد و گوش کرد و گوش کرد. چند ثانیه... انگار یک قرن.

استارت و حرکت.

اندیشید باز هم هیچ چیز نمی گوید.و مرد گفت:

- فرض کن تمام آنچه فهمیدی درست باشد. فرض کن او یا هر کس دیگری مسیول همه غصه های ما باشد. فرض کن حتی تو بتوانی ثابت کنی - که نمی توانی- فرض کن به تو اجازه دهند هر طور بخواهی با او رفتار کنی. چه می کنی؟

نگاه زن درختها را می شمرد.

- جز آنکه بگذریم چکار بهتری می توانیم انجام دهیم؟

زن چشمهایش را بروی درختها بست.

- خشم تو هیچ کمکی به این بچه نمی کند. یافتن مقصر سلامتش را به او بر نمی گرداند.جز گذشتن و تلاش برای بهبودیش هیچ کاری نباید بکنیم. خودت را بیش از این عذاب نده بگذر و - ببخش.

زن منزجر و متعجب از اینهمه آرامش و بی تفاوتی به سوی مرد براق شد ت چیزی بگوید... عضلات صورتش را دید که سخت منقبض بود. سالها با او زندگی کرده بود. می شناختش. شادیش را . غمش را. خشمش را. می دانست این عضلات منقبض این رگ برجسته پیشانی - لبهای محکم به هم دوخته نشانه خشمی است که به سختی به سختی سرکوب شده است. نگاهش روی دستهای مرد لغزید که از فشار بدور فرمان سفید شده بود. و هیچ حرفی نزد.

پیاده شد و کودک را که حالا آرام خوابیده بود در آغوش گرفت مثل همیشه پیشانیش را بوسید و از سر در خانه عبور کرد.

و زن نگاهش می کرد.- چطور می تواند به این آسانی بگذرد؟!!!!!!!!!!!!!

و مرد را دید که از زیر سر در عبور می کند... بارها عبورش را دیده بود و ... هرگز نه اینطور - مچاله. انگار کوهی بروی شانه هایش حمل می کرد. اندیشید

نه به این آسانی...

پ.ن: دوستی از داگویل می گوید... گاهی اگر روی گلوی کسانی که روی گلویت پا گذاشته اند - پا بگذاری هیچ چیز عوض نمی شود. حتی سبک نمی شوی. حتی آرام نمی شوی.

گاهی فقط باید گذشت. سخت و غمگین باید گذشت. نه به این آسانی... اما...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:20 توسط سلماز |


کنار دریا دراز کشیده ام ؛ با صورت ؛ روی زمین.

صورتم خیس است از نم شنها ؛ یا اشک ؛ نمیدانم.

احساس میکنم فرو می روم ؛ خیلی آرام ؛ در شنهای خیس که مرا به خود می خواند.

طعم شور دریا را حس می کنم و طعم گس ماسه و طعم خورشید را.

و فرو می روم.

انگار دو تکه می شوم . تکه ای کشیده شده به دل ماسه ها ؛ تکه ای رو به آسمان.

در گوشم هیچ صدایی نیست ؛ جز صدای موج – جز صدای دور یک پرنده – جز صدای نجوای سیرسیرکها – جز صدای پای مورچه ها.

در گوشم هیچ صدایی نیست.

صدای همهمه آدمهایی که می آیند و می روند را نمی شنوم.

و صدای پر هیجان کودکانی که به سوی آب می دوند و یا در ساحل قلعه های کودکانه می سازند.

هیچ صدایی .

انگار آنها هم مرا نمی بینند.

حس خوبی است.

تو را نمی بینند که خورشید را می چشی و دریا را ؛ و موج را می شنوی و مورچه را.

حس خوبیست اگر فقط؛ مرا زیر پاهای شادتان لگد نکنید.

من همینجا می خوابم ؛ آرام.

کنار دریای شلوغتان بازی کنید ؛ شاد باشید ؛ به سر و صورت هم آب بپاشید ، لطیفه هایتان را همینجا بگوئید و خاطراتتان را. و ساعتها بخندید .

من نمی شنوم . راحت باشید .

از دریای شما طعم شورش ؛ هوای خیسش و تکه ای نور فقط – برای من بس.

از ساحل شما همین یک وجب جا ؛ همین یک مشت ماسۀ خیس زیر صورتم – برای من بس.

فقط ...

فقط مرا لگد نکنید.

من اینجا خوابیده ام .

...خواب می بینم.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 1:11 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک

مي خوانم

رهام
هیسنا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


دوستان

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
صبا
بهار
ماری
شانتال
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
لاله
پونه
رها
اوج
سيرن
کورال
کیهان
مرجان
آزاده نیلی
زندگي
لحظه های ناب
دردواره ها
جزيره ترانه ها
یکی از همین آرشها
نماز درخم آن ابروان محرابی
صبح است ساقيا قدحي پر
دختر آفتاب و پسر آسمان