تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

این روزها ، هیچ ... صدای خدا ، نمی آید

جثه کوچکش را که در آغوش می گیری

غسلش که می دهی حتی ... به آب دیده

صدای خدا نمی آید

گوش هایش که نغمه لرزانِ تو را نمی شنود

چشم هایش که چشم های تو را نمی بیند

اشکهایت از چانه ،  سر می خورد و ...

 ... صدای خدا نمی آید

در آغوشش که می گیری ...

از راهروی بلندِ عمرکه می گذری

و گوش می شوی آوای ویولون پسر همسایه که باز هم خوابهای طلایی می نوازد...

دور می کنی ، این فکر را

این حجم سنگین بر دل و بر دوش را چه کنی ؟

دور می کنی این فکر را ...

انتظار تجربه ی بیهوده ایست ...

 صدای خدا نمی آید...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:37 توسط سلماز |


در وبلاگ دوستی از ، "دوست داشتن "خواندم و از زیباییِ آن .

می اندیشم به زیبایی اش ... به حسِ خوب اش ... به بیکرانگی اش و به بی حد و مرزی اش .

و می اندیشم به" عشق" به سوزانندگی اش ، به پریشانی اش ، به جنون اش .

و می اندیشم ، به تفاوت هایشان !!

از ظن من : دوست داشتن ، هیچ حد و مرزی ندارد . گنجایشِ قلب هم پر نمی شود . بی تعداد ، دوست می داریم . حتی ، فارغ است از رنگ و نژاد و مذهب و جنس . می توانیم حتی ، بی دلیل... دوست بداریم ... و بی توقع .

همین است که دوستی ، زیبایی می شود و آرامش . همین ... بی توقعی ، که اورا بخاطر خودش دوست بداری نه بخاطر خودت و همانطور که هست دوست بداری نه آنطور که می خواهی باشد .

دوستی نه تشکر می طلبد نه گذشت . گذری اگر هست بی اندیشه ی گذشت است . حتی به خاطر هم نخواهی آورد . حتی ،  آزارت هم نمی دهد . می گذری ، با لبخند ... به سادگی .

دوست داشتن رقیق است ، آرام ، بی حسادت ، بی تنش ، بی انتظار ، بی توقع . فقط دوست داشتن ،  برای دوست داشتن .

و عشق ... تا مرز جنون است . قلب ،  گنجایش اش یک می شود و جنسیت مطرح . بی دلیل نخواهد شد ... هرگز . عاشق خواهی شد به چشم  و چهره و قد و رنگ و رفتار و عقیده و مذهب ... . بی توقعی محال می شود . عاشق خواهی شد و مصر ، به طلبِ عشق او ... وصل او ...و تعلق او، همه جانبه . او را عاشق خواهی بود ، فقط ، برای خودت . نوعی خودخواهیِ زیباست .

عشق ... غلیظ است ، حسود ،  بی قرار ،  پر تنش ،  پر انتظار ،  پر توقع .

همین است که عشق ، یک می شود و ... دوست داشته ها ، بی شمار .

حرف من ، بر سر برتری یکی بر دیگری نیست . هر دو لازم ، هر دو کارِ دل ، هر دو بی دخالتِ عقل است .هر دو زیباست .

حرف من بر سر تفاوت ایندوست که آن هم فقط ... حرف است . جدالی نیست .

شما هم اگر بر سر این تفاوت حرفی دارید ، بگوئید . من... گوش می شوم .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:40 توسط سلماز |


می گوید:

۱- هیچ انگاری ، هیچ اهمیتی ندارد .

2- آنها که خود را به خریت می زنند فقط ، بازیِ کر و کور را خوب بلدند . نه کورند . نه کر و نه عاری از درکِ حس منفیِ اطرافشان .

۳- داستان پراکنی- شایعه سازی - ذهن خلاق کودکانه و روحِ "خاله زنکی" می خواهد .

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:1 توسط سلماز |


برای تو می نویسم .

از جانب ، مادری که پسرکی بیمار دارد.

از جانب پدری امیدوار به لبخند دخترکش .

از جانب زنی ، درآرزوی بهبودِ همسر.

از جانب مردی در انتظار باز شدنِ چشمهای عشقی دیرین .

از جانب کودکی در حسرت گرم شدنِ دستهای مادر .

از جانب هر کس که به تو و دانشِ تو امید بسته .

 می دانی ، خوب می دانم که گاه ، از دستهای توانای تو هم هیچ کاری برنمی آید .

خوب می دانم که گاه ، تلاشهایت را بیهوده می دانی ... حتی .

خوب می دانم که اغلب می دانی ، سرانجامِ چشم های نگرانی که به تو دوخته شده ، ناامیدیست .

می دانم که تمام دانشِ پزشکیت ، گاه ، حیرانِ یک بیماریست .

می دانم که هر روز و هر روز نگرانی می بینی و انتظار و درد و ... مرگ ...بارها و بارها .

می دانم که گاه ، گریزی نیست ، تو هم می دانی ... اما ...

یک چیز را هم بدان .

"همیشه "دانستن دردی دوا نمی کند . فهماندن هم . گفتن هم .

گاه ، یک روزنه ی  کوچک ، نجات بخش است .

گاه در اوج ناامیدی ، یک امید کوچک ، حتی ، آرامش بخش است .

گاه ، هیچ راه نجاتی نیست ... خوب می دانم ...اما امیدش که می دهی ، به لبخندِ صبحِ فردا ، شاید ، شاید ، این شب زودتر و آرامتر بگذرد .

می دانی ، گاه امید تنها چیزیست که او دارد .

با صداقتت ، با درایتت ، با حقیقت گوئیت ، با احاطه ای که بر دانشت داری ، با رک گوئیت ، با تمامِ ناامیدیت از بهبودش  و با تمامِ علمی که به – نمی شود – داری ، امید را ، از او مگیر ...

فقط ... تا صبح فردا ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:44 توسط سلماز |


شاخه ای به دندان می گیرم ، چند برگ و یک شکوفه ی بهار نارنج ... بین دو لب ... همانجا که عطرش بسیار نزدیک است ، به وجودم .

گم می شوم ، در صدای خش خشِ گذرانم از خود به ناخود.

دست هایم آزاد است ، برای لمسِ این هوای خیس و نگاهم به عمق این انبوهِ سبز ، همانجا که دری آبی در تشعشعِ رنگین کمان و آفتاب ، گم است و عبورم از انبوهی رنگ و عطر و حضور... که حس می کنم روی پوستِ نمناکِ بارانیم . انگار حجم سنگین بودنم این فضای افسانه ای را می شکافد و ... رد می کند .

بستر سبز به نشستنم می خواند و عطر بهار نارنج ، می کشاندم و پایم در گلی خیس از این رود جاری می ماند و نگاهم خیره  ، به ماهیِ سرخِ رود که لبهایش باز و بسته می شود به تکرار و تکرار و تکرار که می خوانمش .... راه غریب ، یا نرو یا نترس ... یا نرو یا نترس ... یا نرو یا نترس....

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:20 توسط سلماز |


اغلب ، این گونه شب هایم را می نویسم و پاک می کنم ، می نویسم و پاک می کنم. امشب ، شاید بنویسم و بگذارم بماند که روزها و شب های دیگرم ، بیایم و بخوانم و بدانم ، هنوز بر سر حرفم هستم آیا؟ ... نیستم؟ ... کجایم؟

....................................................................

آیینه را نگاه می کنم. کیستم من؟!!!

خودم هم گاه به گاه از تصویرم حیران می مانم!

گاه ، همانم ... آن قدر صادقم که خودم هم به صداقتم شک می کنم!

گاه ، آن قدر رو باز و رو راست ، که خودم هم خودم را نمی شناسم!

گاه ، آن قدر پرت ، که وقتی گذشته ام را می نگرم ، با خود می گویم : این تو بودی ، آیا؟ ... این ساده لوحِ روستایی؟!!

گاه ، حماقت هایم را نمی شمارم . غمگینم می کند از حد که می گذرد!

و این همه ی آن چیزی  است که هیچ کس نمی بیند و چیزهای دیگر هم ... جز یک نفر در آینه ، با پوزخندی و چشمکی و ابرویی که بالا می اندازد و می گوید:

گاه ...

....................................................................

جایی خواندم: تنها راه شناخت یک نفر ، دوست داشتن اوست بی هیچ امیدی.

می اندیشم ، هیچ راهی برای شناخت یک نفر نیست . هست؟!!

....................................................................

رودِ جاری هر لحظه مسیرش تغییر می کند ... شتابش هم ، هدفش هم ، سنگریزه های بسترش هم ، محیطش هم ، میزان آبش هم ... باران و آفتاب پر و خالیش می کند ... همه چیزش هر لحظه تغییر می کند ، جز ذاتش و نامش ... رود همان رود است.

....................................................................

باز هم نشد آنچه می خواستم بشود ، خودم هم نمی دانم چیست.

....................................................................

می دانی ، دلگیر هم هستم انگار ... شاید از قضاوت های بی جا ... شاید از آن چیزهایی که می خواهم روشن کنم و ناتوانم ... شاید از خلوصی که ناخالصش می بینند ... شاید از حقیقتی که یاوه اش می خوانند ... می دانی؟! باز هم پرت و پراکنده می گویم ... دلگیر هم انگار نیستم!

....................................................................

امشب ، همان " گاه " است ... همان گاه به گاهی که پراکنده می شوم.

....................................................................

چه چیز را می خواهی ثابت کنی؟ ... می خواهی ثابت کنی ؟!!!! ... این را دخترکی در آیینه می گوید.

....................................................................

مرز جنون و فرزانگی چه باریک می نماید ، گاه!

....................................................................

باهوشم که می خوانی ، مرا ببخش ، اگر خنده ام می گیرد . دیوانه می پندارم خویش را.

...................................................................

می گویم: هستی.

تکرار می کند: هستی.

می خندم.

می خندد.

....................................................................

سر خوشی ها گاه ابلهانه می نماید.

 ... گاه ...

....................................................................

می گوید این ها را در وبلاگت ننویس  . دیوانه می انگارند تو را ... می گویم: باشد!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:32 توسط سلماز |


"آنقدر امانت داد تا برای تمام روزها ، هفته ها ، ماهها ، سال ها و قرنی که ناگزیر در آن زندگی می کنیم و برای تمام عاشقانِ صادق ، یک عاشقانه ی آرام ، بسازی . یک عاشقانه ی کاملا آرام."

سالها پیش یافتمت ، بی آنکه نامت را به خاطر بسپارم ، همپای گالان اوجای افسانه ای شدم و سالها بعد ، عاشقانه ی آرامت را ، آرام آرام ، چون شهدی شیرین نوشیدم و نامت را برای همیشه به خاطر سپردم.

همان نام که دیروز مانا شد و از شنیدنش آه شدم.

عاشقانه ی آرامت ، آرامترین و عاشقانه ترین درس زندگی بود ، برایم. در خاطرم خواهد ماند ، نامت ، عاشقانه هایت ، داستان هایت و درس هایت.

"اینک تو آرام و بی دغدغه خفته ای و ...

باد آواز می خواند. "

نادر ابراهیمی روحت شاد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 17:1 توسط سلماز |


پیچکی را می مانی ، سبز

جدایت اگر کنند

رد کبودِ ریشه هایت ، می ماند بر تنش ، سخت پیچیده

و تو ، پیچکِ کوچک ، ... نمی مانی .

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 19:36 توسط سلماز |


در را باز می کنم ، هوای خنکِ ماندگی .

غبارِ روی میزها ، گلدان هایی که برگ های زردشان را ، کسی جدا نکرده است...

...................................................................................................................................

خستگیِ خوشدلانه ام را روی چمدان های بزرگ . کوچک ، جا می گذارم و دوباره بانو می شوم بر این ملک خاک گرفته .

غبارها را می روبم و خاطرات شیرینِ سفر را با تو دوره می کنم ...

...................................................................................................................................

چند ساعت بعد...

هوای تازه ، دو فنجان چای ، شیرینی های کوچکِ مربایی ... و لبخند خواب آلودۀ تو ...

...................................................................................................................................

و اکنون ... اینجا ...!

هوایم ، هوای دلتنگی است ...

دلتنگی...

...................................................................................................................................

من ، بازگشته ام...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:38 توسط سلماز |


سفری که بتوانمش

چمدانی؛ باری را نشاید

همراهی نه

که سنگینتر از بار نماید

سفری مرا باید

از تو در تویی؛ که هستم را هستی بخشاید

به هزار تویی که چراهایم را پاسخ تواند

این بعد سنگین

جرم تن را

به رهایی راهی نیست

روح را دست کم سفری باید

مگر ره توشه ای از خود یابد

...

مرا سفری باید.

 

بهنازحقیقی

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:59 توسط سلماز |


دنیا ، جای بازیِ بچه هاست .

زیبایی اگر دارد ، مال بچه هاست

تلخی هایش ، بماند برای ما

شیرینی اگر دارد ، مال بچه هاست.

...

کجا ایستاده ای , دوباره نگاه کن

دوباره نگاه کن

...

مگذار رها شوی از این ، فشردگیِ قلب

شاید ، شاید ، قلب فشرده ات ، یاری کند

دنیایی بسازیم ، برای بچه ها

زیبا ، شاد ، آرام و امن

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 10:31 توسط سلماز |


آغازش مرا به یاد تو می اندازد!!

یاد تو ، حریرِ یکدستِ بدونِ فاصله است.

دوستی را با تو دوباره معنا کردم .

دوستی ، شادی است ، هنگامه ی حضورت

شادمانی است ، از پیروزی هایت

اشک های پنهانی است ، بر غم هایت

دوستی ، سرکوب شوق دیدار است به وقت لزوم . 

گفتن است ، به وقتِ گفتن . شنیدن است ، به وقتِ شنیدن و سکوت است ، به وقتِ سکوت .

دوستی ، همدلیست ،

همراهیست و

هر آنچه می توانیم کرد ،  برای هم ...

...

آغازش مرا به یاد تو می اندازد که چشم گشودی تا بمانی ، تا یاد تو ، عزیزترین بهانه ی تازه و دور ،

برای نوشتنم شود .

تا بگویمت ، بهناز عزیز ، میلادت برای من مبارک ترین میلادهاست .

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:11 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک

مي خوانم

رهام
هیسنا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


دوستان

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
صبا
بهار
ماری
شانتال
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
لاله
پونه
رها
اوج
سيرن
کورال
کیهان
مرجان
آزاده نیلی
زندگي
لحظه های ناب
دردواره ها
جزيره ترانه ها
یکی از همین آرشها
نماز درخم آن ابروان محرابی
صبح است ساقيا قدحي پر
دختر آفتاب و پسر آسمان