مي گويي : بنوش. چهره كه در هم مي كشم ، با تحكم مي گويي : بگير و بنوش! يخ ها در برابر ديدگانم مي رقصند ... يك جرعه ي بزرگ ... چشم هايم را بر هم مي گذارم ... مثلِ طعمِ تلخِ زندگي است ! مي گويي : بنوش ! شايد اين روحِ ناآرام ، آرام گيرد. در دل به ساده دلي ات مي خندم ... چيزي تلخ تر ، مردافكن تر ، بايدم تا تلخيِ روزگارانم را بپوشاند. مي گويي : بخور!! لاجرعه سر مي كشم ... نگاهم خيره مي ماند به يخ هايي كه ديگر نمي رقصند ... ساعتي بعد... طعمِ تلخِ غمناكي تهِ گلويم و ديگر، هيچ. مي انديشم ، اين هم چاره اش نبود ، وقتي همه ي دنيا ، عليه توست ، هيچ چيز چاره ات نمي شود ، حتي يخ هاي رقصانِ ليوان ... ... ... زنِ كوچك اندامِ خدمتكار هم سر سجاده ي مهرش دعايم مي كند ... آرام اما نه آنقدر كه من تكيه داده بر چارچوبِ در نشنوم. آهسته پيش مي روم ، آهسته تر بوسه اي بر شانه اش ... هراسان مي چرخد ... ليوانم را پشتم پنهان مي كنم. مي گويد : همراهم كن اش تا ببرم پيشِ آن مردِ خدا ، شايد نظر كند !!! ليوان را در دست هايم مي چرخانم ... چشمهايم پر مي شود ... مي گويم : ببر اما ... من روزگاريست قهرم با خدا و همه مردانش ... همراهش مي كنم ، بي من برو ، شايد ، نظر كند. سر تكان مي دهد ... نگاهم مي ماند به جاي بوسه ام ، روي چادرش ... چادري ديگر روي سجاده اش مي گذارم و مي روم و مي گويم : نمازت را ، دوباره بخوان ... چشم هايم خالي مي شود. ... ... باز هم يخ هاي رقصان ... نگاهم بين او و ليوان مي رود و باز مي گردد ... همه رقص هاي دنيا را پس مي زنم و ... برايش آغوش مي شوم. ... ... بر بال هاي خاكستريِ سرنوشت سوارم ... پشت مي كنم به همه گنبد هاي براق ... اگر زنِ كوچك اندامِ خدمتكار اينجا بود ، دستش را روي دستم مي گذاشت و مي گفت : نكن مادر ! با خودت ، با خدا ، لج نكن ، مادر. و نيست تا بگويم اش : لجباز نبوده ام هرگز ... كودكي سرگردانم كه به بازيِ بي قاعده و قانوني ناگزيرم كه نه رسمش را مي شناسم نه حريفم را. لجباز نبوده ام هرگز... و نيست كه نگاهم كند و سري به تاثر تكان دهد و در دل بگويد : خدايا اين بنده ي نادان ات را ببخش و بيامرز ... و من ... به بي سببي ، آرامم ... آرام ... پشت به همه گنبدهاي براق و خيره به مژه هايي بلند و فر دار ... گويي اين بهشت است كه در قفا ، جا مي گذاريم و به نا كجا آباد مي رويم ... من و دو چشم روشن با مژه هايي بلند و فردار.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:30 توسط سلماز |
اين روزها ، دراين سفر، چيزهاي غريبي مي بينم ، داستان هاي غريب تر مي شنوم. انگار قدم گذاشته ام ، به سرزمين ناشناخته ها. نمونه اش داستاني كه در پست قبل نوشته ام و بدجوری مرا به خود مشغول کرد! ... تمام افکارم را برای ساعت ها به هم ریخت! و بسيار داستان هاي ديگر. نسل جديد ، نسلِ ناشناخته هاست ، گويي. بسيار تلاش مي كنم ، درك كنم و بفهمم ...هر چند بسيار دشواراست و ناممكن مي نمايد ... اما ، سعي مي كنم آنچه را غريبه است با من اما ، واقعيت روشنِ اجتماع من است ، بپذيرم. سخت است ... بسيار ، سخت است . ناگزيريم ، اما ... سخت ناگزير ... از باور ، از پذيرش ، از آنچه هست ... نسلِ من گرچه رويايي است و نا باور اما بخشي است ، از اين اجتماع ... پس ناگزير از قبول و دركِ فرزندانِ امروز. اين روزها تمرين مي كنم ، به دشواري ... هر روز مي گويم ، قضاوت نمي كنم ، شايد هنوز بسيار زود است ... شايد ، هنوز... زود است ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:4 توسط سلماز |
روزگاري كه هنوز از خط هاي قرمزت عبور نكرده اي ، فكر مي كني ، هرگز از هيچ خطِ قرمزي عبور نخواهي كرد. نگاهت به آدم ها طور ديگري است. انگار تو تنها كسي هستي كه با خط هاي سرخ ، آشنايي. كلامت جورِ ديگري است و لحن ات ، انگار طلبكارانه. از انصاف مي گويي ، بسيار ... و قضاوت مي كني ، روشن فكرانه ... به خود ، ايمان داري و به درستيِ انديشه هايت ، يقين ... از روش هاي ايده آل زندگي مي گويي و از راه هاي خوش زيستن و از خوشبختي كه همين نزديكي است ... و بسيار بسيار خوبي ، سپيدي ، روشني و اديبي و بسيار بسيار مي داني و بسیارتر مي فهمي و بسيار آشنايي به علمِ قضاوت ... پس ، بسيار قضاوت مي كني و بسيار محكوم ... و همه ي راه ها به انديشه ي تو ختم مي شود و همه چيز ، همان است كه تو مي گويي و مي داني و مي فهمي و تو و تو و تو ... و هستي و هستي و هستي. هنوز كه از مرزها عبور نكرده اي ... دنيا از چشم هاي تو آغاز مي شود و به نوك بيني ات ختم. از خط كه عبور مي كني ، مي بيني ، تو هم ... و ديگران هم! ... جمع مي شوي ... گاه مچاله ... هيچ نمي گويي ... نه از انصاف ... و نه از راه هاي خوش زيستن. بي ايمان مي شوي به خود و ناپایدار به باورهايت ... هرگز قضاوت نمي كني و ارائه ي طريق نمي دهي ... و هرگز به جاي ديگري نمي انديشي و سرزنش نمي كني ... در مي يابي كه هيچ نمي داني و هيچ نمي فهمي ... و حس مي كني كه هنوز بايد بياموزي و بسيار خاكستري مي شوي و نيمه تاريك ... و بسيار بسيار نمي داني و بسيارتر نمی نشینی به قضاوتِ ادراك ... و درمي يابي ، هيچ نيستي. از مرزها كه عبور مي كني ، دنيا از چشم هاي تو آغاز مي شود و به چشم هاي او ختم.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:30 توسط سلماز |
... دل گرفته تر از پاييز ، دل مي سپارم ... به كوچ از خود به ناخود از بود به نبود از اقرار به انكار مي داني ، عادت مي كنم ... اما ... نمي داني شايد ... طرح روشنِ آن ساعت ، پيش چشم من ، محو نخواهد شد نخواهد شد... پ.ن: باز هم كوچي دیگر ... ناگزير...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 19:11 توسط سلماز |
گاهی آنقدر به تو می گویند مرغ زیرک ، که باورت می شود ... هستی و بعد ... روزهایی است در زندگی که بسیار نزدیکِ وجودت ، حس می کنی که نیستی ، که هیچ وقت نبوده ای ، آنقدر زیرک ... و پوزخند می شوی در برابر آدمهایی که می گویند ، تحمل بایدت . ................................................................ روزهایی است ، که نقب می کَنی ، نقب و نقب ... آنقدر عمیق و آنقدر بزرگ که تمام آن روزت را در آن جای دهی " روزی " که نه قادری پاک اش کنی نه بیادش بیاوری . پس ، عمیق تر و عمیق تر چالش می کنی ُ که روزی دگر، شاید خیلی خیلی دور ، که سپیدیِ موهایت ، سرخیِ گونه هایت را بپوشاند ، که خسته نباشی ، که حوصله اش باشد و شاید ، دستِ همراهی ... درش بیاوری از عمقِ فراموشی ... ............................................................. گاهی اندیشه ها را به دستِ باد می سپاری ... و افکارت را به خواب ... ............................................................ روزهایی است در زندگی ... همان روزهایی که مرزها را می شکنی ... همان روزهایی که تمامِ عقایدت ، باورهایت ، باید هایت و همه هایت را به مسلخ می کشانی ... و آن سوی مرزهایت قربانی می کنی. ............................................................ گاهی حس می کنی ، بادبادکی هستی ، رها میانِ آسمان ... بالا و پایین می روی ... چرخ می زنی ... چرخ می زنی ... اما هنوز در دیدرسی ... هستی . غافل از باد که در تو می پیچد ... و گم ات می کند ... و درمی یابی ، که هیچ نیستی. ............................................................ روزهایی است که نه شادی ، نه غمگین ... نه آشفته ، نه آرام ... ، نه پرهیجان ، نه افسرده .... نه راضی ، نه ناراضی ... روزهایی که حتی خاطره هم نیست ، تا با فنجانی چای روبروی اجاقکی خاموش ، مرورش کنی ... روزهایی که فقط روزهایی است ... خالی ... خالی ... خالی. ............................................................ گاهی ... روزهایی است که آرامش هم ، وهم انگیز است .
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 17:41 توسط سلماز |
دو فنجان چای هم ، ما را بس در سکوتی که حتی ... میان ماست دو قاشقِ کوچک شکر هم ، ما را بس دورکند طعم تلخ زندگی ... دور و محو ، در صدای تق تقِ قاشق ، گرد فنجان ... در ... سکوتی که حتی ... میان ماست یک دریچه ی روشن ، ما را بس همان که رو به هیاهوست هیاهویی که نمی شنویم ، دیر زمانیست حل شده در چای و ... سکوتی که ، میان ماست یک داستان کوچک ، ما را بس همان که سرریز است از حرف های ناگفته... یک خیال راحت ، بی تردید ، ما را بس که همدم شود ما را در چای و شکر و ... سکوت
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 17:58 توسط سلماز |
كامل و واقعي چيزي نمي گويي ، تا مبادا ، روزي ... جايي ... چيزي بگويد ، كه نبايد! خلاصه مي گويي با اسامي مستعار! روزي ... جايي ... همان را مي گويد كه نبايد ... كامل ، با اسامي واقعي! گوش هايت داغ مي شوند ... قرمز!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:42 توسط سلماز |
تصور کنید به صورتِ" یهو"به یک مهمانی دعوت شده اید . تصور کنید وقتی برای خرید کادو هم ندارید. سری به آرشیوتان می زنید و از هزاران کادوی غیر قابل استفاده تان یکی را انتخاب می کنید . تصور کنید از میان انبوه کادوها یک عدد سینی انتخاب می کنید که مادربزرگ خاله ی دختر همسایه ی سابق تان برایتان چشم روشنی آورده است. تصور کنید هر کار می کنید سینی جهت چکاب از کارتونش خارج نمی شود . مگر آنکه به بسته بندی اش آسیب بزنید .مثلا آنرا پاره کنید. پیش خود می گویید : چه کاریه خوب ؟ سینی که نو است .پس کادو می کنید و خوشحال از یافتن یک کادوی بی دردسر به مهمانی می روید . صاحب خانه بسیار شرمنده از زحمات شما پس از تشکر فراوان بسته را باز می کند . و از دیدن چنین کادوی زیبایی غرق شادی و خجالت می شود . تصور کنید همانطور که کارتونش را پاره می کند مسلسل وار هم تشکر می کند و حاضرین در جمع نیز. و... بلاخره سینی خارج میشود و دهان همه باز می ماند... تصور کنید روی سینی ردِ گرد 4 استکان چای از عهد دقیانوس باقی مانده است . حال تصور کنید حال آن مهمان طفلکِ از همه جا بی خبر را . بدتراز آن تصور کنید یکی از مدعوین هم یک وبلاگ نویس بی جنبه باشد که سریعا از این ماجرای وحشتناک از - دید مهمان البته - سوژه ی وبلاگی بسازد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 21:49 توسط سلماز |
چرا آن قدر به ... او ... اعتماد و اطمینان دارید ؟!!
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:13 توسط سلماز |
بی امان کفر می گویم . ............................................................... کاردکِ کوچک را از دلم بیرون می کشی ! برآن اشک می ریزی ... اشک می ریزی ... شسته می شود ... پاک . بی حواسی . بی هوا ، می گذاری اش ، همانجا که بود . گیرم... کمی آن سوتر. زخمِ دلم ، دو... می شود. ............................................................... سرم را زیر شیرِ آبِ سرد می گیرم ، می گویند : بخار را سرد کنی ، مایع می شود ، مایع را سرد کنی ، جامد . چیزی در دلم ، یخ می زند . ............................................................... می گوید : چه ربطی داشت؟! می گویم: بی ربط ... ............................................................... امروز را هم می خواهم در خواب بگذرانم ، مثل آن روزِ آخرینِ فروردین ۸۴-85-86-87... ............................................................... دلتنگی هایم را ، باد ترانه ای می خواند... رویاهایم را... ............................................................... لطفا...! یک کاسه بستنیِ توت فرنگیِ خامه دارِ بزرگِ بزرگ ... و هزار هزار شکلات . ............................................................... می گوید : چاق می شوی ! می گویم : به درک . ............................................................... هنوز همان ، بی امان ... ............................................................... می گوید : مرز را رد نکنی ؟ می گویم : نترس . هنوز رسم عاقل نمایی ، می دانم . ............................................................... می گوید : بس کن ! زار می زنم ... بگو بس کند . ............................................................... می دانی ... دستم را که می گیری ... دو تیله ی کوچکِ خیسِ قهوه ای که می بینم ، یخِ دلم آب می شود ، کاردک می چرخد و... دو کاسه ی بزرگ بستنیِ توت فرنگیِ خامه دار ، واجبمان ... ............................................................... در خواب ، نگاهت می کنم ، مژه هایت ...چه خوب که هستی . چه خوب که ... هنوز هستی. تو باشی ، آسمانِ بی ستاره را هم ، ملالی نیست . ............................................................... ببخش ...! مرز را رد کرده ام ، انگار ... بی حواس ... ! بی هوا....!! دو تیله ی کوچکِ خیسِ قهوه ای ، نگاهم می کند . زانو زده در برابر حجم سنگین اندوهم . می گوید : بهتری ؟ سرم را که تکان می دهم . لبخند می شود و قلم را در دستم می گذارد که ... بنویس . می نویسم ... با تو ... بهترم ... بهترم... بهترم...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:45 توسط سلماز |
یک لبخند ، سهمِ تو چانه ای که می لرزد ، سهمِ من...! یک شاخه گلِ سرخ ، سهم تو همه شبنم هایش ، سهم من ...! دو دست باز ، یک آغوش ، سهم تو دست های خالی ، سهم من ...! یک تکیه گاه ، سهم تو زانوانی که می لرزد ، سهم من...! همه ریشه ها ، سهم تو قاصدکی در باد ... سهم من ...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:0 توسط سلماز |
همیشه ، پیش از آن واقعه پسرک وقت دارد! دخترک شیرین است! اغلب ، پس از آن واقعه مرد وقت ندارد! زن برج زهرمار است! راهکاری برای تغییر "اغلب ، پس از آن واقعه" به "هرگز ، پس از آن واقعه" گمان نبرید به ابدی بودن آن که سرنوشتش با شما یکی شده است! ... فکر کنید ، فرصت شما ، همین دو روز است! ... این دو روز را عاشقانه زندگی کنید و از حضور هم ، همین امروز ... یا همین امشب ، لذت ببرید! ... فردا ... دیر است!
... مهربان است!
... پر حرف! ... فوتبال دوست ندارد!
... عاشق مادرت است!
... روزی چند بار می گوید که دوستت دارد! ... پر هیجان است!
... کیلومترها با تو پیاده روی می کند! ... در تمام کارهایش با تو مشورت می کند!
... همیشه ریش هایش را می زند!
... حضورت برایش آرامش بخش است!![]()
... مهربان است!
... هرگز غر نمی زند!
... کم حرف است!
... دوست دارد به شانه ات تکیه کند و فوتبال ببیند!
... مادرت ، زن بی نظیریست!
... به تو که نگاه می کند ، چشم هایش از عشق تر می شوند!
... روزی چند بار می گوید که او هم تو را دوست دارد! ... پیاده روی با تو برایش لذت بخش ترین کار است!
... برایت نسخه نمی پیچد!
... مراقب است همیشه ظاهرش آراسته و باربی باشد! ... حضورت برایش آرامش بخش است!![]()
... عصبی و زود جوش است!
... داد می زند!
... ماهی 35 روز در غار تنهاییش است! ... کم حرف است!
... عاشق فوتبال است!
... چشم دیدن مادرت را ندارد!
... مرد رمانتیک را بسیار لوس می داند!
... از هیاهو و هیجان گریزان است!
... تا سوپر سر کوچه به زور می رود! ... در کارها با تو مشورت نمی کند! ... جوراب هایش همیشه کثیف است!
... خواب برایش آرامش بخش است!![]()
... همیشه غر می زند!
... پر حرف است!
... فوتبال مزخرف ترین ورزش دنیاست!
... مادرت جادوگر است!
... گاه چشم دیدنت را ندارد! ... گفتن حرف های عاشقانه ، کار چیپی است!
... خوردن شکلات ، لذت بخش ترین کار است!
... مدام نصیحت می کند و راه کار ارائه می دهد!
... ژولیده و چاق است!
... غیبت با دوستش برایش آرامش بخش است!![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 2:20 توسط سلماز |
می گوید: تنها دلیلِ زنده ماندن ، ادامه دادن و نفس کشیدن ، این است که یک نفر ... واقعن ... عاشق مان باشد. می اندیشم: ... راست می گوید!
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:13 توسط سلماز |