به نخ مي كشم دانه هاي خيسِ انتظاررا ، كنار بستر خوابِ آرامت ، نازنينم به بي حاصلي رج مي شود ، روزها ... عمرها ... ! هم قدمِ باديم و ... بي چاره تراز خيابانگردها مي نماييم با من بگو ... با روزهاي سكوتت چه كنم با فرداي بي فردا با رج هاي بي حاصلِ خيس ... روياي سوخته ... واژه هايم بغض مي شود ، نگاهم باران ... روحم اگر بي سرزمين تر از باد است ، اما با تو مي مانم ... همينجا ... كنار بسترِ خوابِ آرامت ... باورم كن ... نازنين ... روزها مي گذرد سال ها مردمان دوستان ... مي داني ... پسِ همه اين گذرها من مي مانم و تو ... ورج هاي خيسِ بي حاصل رفتن را اگر هزار باره مرور مي كنم ... بودنم را ، ماندنم را ، باور كن ... نازنين براي تو ... براي چشم هايت فقط ... ...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:39 توسط سلماز |
صبح كه از چشمانم رد مي شود ... هم قدمِ افكارم و اولين بارقه هاي نور ... خيابان هاي شلوغِ ذهنم را جارو مي زني. پشتِ دريچه ي چشمانم ، عبورت ... سايه روشن مي شود. جارو مي زني ... خيابانِ باورهايم را ، ايمانم را هم ... خيابانِ روياهايم را ، اعتقاداتم را هم ... خيابانِ افكارِ خوبم ، بدهايم را هم ...!! همه را ... هر روز ... هرروز ... هرروز... پاك مي كني ، به جارويي بلند ... به نغمه اي زير لب ... آرام ... هم قدم مي شوي ... سايه روشن مي شوي ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1:16 توسط سلماز |
سال ها پيش كه دختر بچه اي كوچك بودم در آغوش مادر بزرگ مي نشستم و او برايم از تكه پارچه ها عروسك مي ساخت و درونش را از پنبه هاي سفيد پر مي كرد . به ساده دليِ زنان آن سال هاي دور انگار مي كرد ميان بازيچه هاي بسيارم اين عروسِ بزرگِ بد قواره جايي خواهد داشت كه من بسيار دردانه بودم و اتاقكم لبريز از همه نو آورده هاي بازار، زيبا ، شكستني و ناياب . عروسكِ پارچه ايِ من اما ، بسيار عزيز بود برايم ... بي دليل. ميان همه بازيچه هايم بسيار دوستش مي داشتم اما باز هم به بي دليلي ، در خفا . شايد نوعي شرم آگيني بود برايم كه دوستانم او را ببينند كه بسيار ساده و ارزان و نا زيبا بود . عروسكم سال ها ميهمان صندوقخانه ي كوچكِ مادر بزرگ بود و هر زمان از هياهوي بازي هاي دسته جمعي خسته ام مي شد پناه مي بردم به گوشه ي صندوقخانه ي قديمي و عروسك پارچه اي همدمِ تنهاييم بود ، سال ها. امروز به ديدن عروسكي از جنس پوست وخون بيادم آمد عروسكِ كوچكِ مادر بزرگ را . تمام روز در انديشهِ عروسكاني بودم كه همدم اند اما در خفا . گوشه ي صندوقخانه ي دل مي مانند ، سال ها ... عمر ها . كه شايد روزي صاحبانِ سردرگم و خجالتي شان ، به همتي شجاعانه درشان بياورند از تاريكخانه ي تنهاي دل ، كه بسيار دور مي نمايد اغلب و ناممكن ... دليل اش شايد اين باشد كه اين روزگار شجاعت ، هم پاي حماقت معنا مي شود ... و انگار، درست معنا مي شود ، افسوس. وعجيب آن كه اين عروسكانِ دلگير، دلشادند به گوشه ي حماقت شان ... كه اغلب از جنسِ قلب اند و ناگزير ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط سلماز |
غربت را آن زمان كه تنهايي حس نخواهي كرد ... آن زمان كه تو هستي و او ... حتي وقتي دستِ مهربانِ همسايه اي نيست كه برايت كاسه ي همسايگي بياورد ، غربت را حس نمي كني ... حتي وقتي هزار هزار دوست و همراه در كنارت نيست ، حس اش نمي كني . غربت ، تنهايي تو در شهري غريب نيست ... ازدواجت هم نيست ... حتي وقتي ميانِ هم خونانِ اويي ... چه مهربان و چه نامهربان ... باز هم حس اش نخواهي كرد . غربت را دور ميزِ شام ، ميانِ شادي ها و خنده هايشان حس خواهي كرد. يا ساعتي پس از آن ، ميانِ رقص هايتان ، به يادِ همه رقص هاي پيش از آن. در ميانِ آنها ... درست در ميانِ آنها ... به وقتِ خوردن ... به وقتِ آرايشِ موهايشان ... حتي وقتي به شيطنت هايشان سوار بر فرقونِ باغبانِ پير مي خندي ... آن چيزي كه دْرد گونه در قلبت ته نشين مي شود ، همان غربت است. غربت آن وقتي بسيار نزديكِ وجودت مي شود كه ميانِ رختخواب هاي رديف مي نشيني با يك سيني و 15 ليوانِ چاي ... در ميانِ همه آنهايي كه با تو از كوچه ي كودكي ها گذشته اند و هزاران هزار خاطره ي مشترك ساخته اند برايت. غربت را ميانِ همان رختخواب ها ي رديف ، ميانِ مرورِ خاطراتت با همه ي آنهايي كه در كنارشان كودكي كرده اي ، با تمامِ قلبت حس خواهي كرد و تازه در خواهي يافت كه چه تنها بودي و غريب ، پيش از اين و چقدرهمه ي ما روزها و يا حتي ساعت هايي را مي خواهيم كه نه با دوست و همسايه ، نه حتي با مهربان ترين هم خونانِ همسر، نه حتي با او ... كه با كساني بگذرانيم كه دست در دست شان ، از گذشته ، عبور كرده ايم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 2:23 توسط سلماز |
قيچي بر دست روحم را دالبر ، دالبر مي كني به پاي شاديِ كودكانه ات ... هيچ قيچي بر دست روحم را دالبر ، دالبر مي كنم و مست مي خندم و مي رقصم ... به شاد مستيِ تو تاوانِ شاد مستي هاي تو ... من آن هم به پاي شاديِ كودكانه ات ... هيچ
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 3:10 توسط سلماز |
يك هفته در كابوسي گذشت كه مي انديشيدم ، بي انتهاست. شب هاي درازِ صبح ناشدني ، صبح هاي كسالت بارِ بيهودگي و حجم سنگين اندوه بر قلبم كه جاي تو را گرفته بود ، عزيزترين. يك هفته به كابوسِ نديدنت گذشت ، با من بودي ، نگاهم مي كردي ، سنگيني نگاهت را حس مي كردم و تو را نمي ديدم. آنقدر غرقِ اندوهم و آرزوي محالم بودم كه تو را در كنارِ خود ، از ياد بردم. يك هفته به نا باوري گذراندم . غمِ دانسته هايم مي كشت مرا و ناتوان بودم از پذيرش اش ، كه سخت خواسته هايم را مي خواستم آنقدر كه داشته هايم را از خاطر برده بودم. شب هاي بسياري قدم زدم تا سپيده هم گذشت ، به فكر آن چه دوست مي داشتم و داشتش محال مي نمود و ندانستم اين عشق كه مي كشد مرا به نداشتنش است كه اگر بود شايد لابه لاي همه عادت هايمان گم مي شد. شب هاي بسياري گذشت در انديشه ي حذفِ همه دوست داشته هايم و اين خانه ي مجازي كه مجالي بود براي خود بودن ... همه شب و ديشب كه سخت و غمگين مي خواستم كه خواسته هايم را حذف كنم به سختي و به غمگيني و به اجبار ... و دست تو كه بازم داشت و نگاهت و كلامت ... هر چند باز هم لجوجانه نپذيرفتم ، فقط گذاشتم كه بگذرد و ... گذشت. امروز ميان همه كارهاي به زورم ، همه كتاب خواني هاي بالاجبارم ، ميانِ همه روزمريگي هاي غمگينم ، ناگهان انگار از خوابي گران برخاسته باشم ...حقيقت اين بار نه آن سيليِ سهمگين كه چون نسيمي از وجودم گذر كرد و همه بي قراري هايم را با خود برد . از همه خواسته ها و نداشته ها فقط حس خوبِ سبكبالي مانده و ديگر ... هيچ. آنچه به بي قراري وبه اصرار مي خواستم اكنون ديگر آرزوي محالم نيست كه انگار اكنون دريافته ام چيزي بيش از اين نمي خواهم . همين كه هست ، كه آنچه مي خواستم شايد آن به ، كه تقديرم نبود ... تقدير من شايد فقط داشتنِ توست خوب و آرام و هميشگي ، همان طور كه هستي ... تقدير من شايد بودنِ توست ، خوب و آرام و هميشگي و اين ذهن خفته بيدار شد به فهميدنِ اين خوبي وآرامي و هميشگي بودن تو. جدال را با خدا بس كرده ام كه بس ام است هر چه هست . همين هر چه هست را دل خوشم . همين هر چه هست براي همين روزگارم بس . كه گر چه پر از اشتباه و خطايم اما ناتوانم از آن چه در ذاتم نبوده هرگز ... ظلم و بي تفاوتي و هيچ انگاري ... و تو نيك مي داني ... اما آن چه عبورم داد اين انديشه نبود و نيست ، آنچه عبورم داد فقط بودن توست كه مي پندارم فقط براي من است ، خالص و هميشگي وپاك . من نيز مي مانم ، خالص و هميشگي ... نه ماندن به تعهد ، ماندن به عشق ... ماندن براي تو و براي او حتي ... "او"كه ، همين طور كه هست ... عزيز است تا هميشه ، تا نفس هست ، تا هستم و هست ...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:39 توسط سلماز |