تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

آدم هاي زندگي ام ، فارغ از خوب بودن و بد بودن ، هر كدامشان يك گياه اند بيشتر گل اند ... هر كدام عطر خودشان  رنگ خودشان را دارند ...

آدم هاي زندگي ام گل هاي باغچه اي بزرگند ... بعضي گل ها را دوست مي دارم ، كنارشان مي نشينم و عمر مي گذرانم به پايشان ، از كنار بعضي مي گذرم ... عطر بعضي ها را عاشقم ... عطر بعضي ها چسبناك است ، به روحم چسبيده ...  عطر بعضي ها منخرينم را به خارش مي اندازد و بعضي ديگر چين به پيشانيم.

ميان همه گل هاي باغچه ام بعضي گل ها ... هميشگي اند ... بسيار دوستشان دارم ... هر كجا باشم عطر خاص شان كه در هوا پخش مي شود ، تصوير مي شوند.

گل رازقي ام كه مي داني تو هستي ، پدر ... مثل همان رازقي كه نمي دانم تولد چند سالگي ام در حياط كاشتي و گفتي اين گل توست ... اين ، گلِ توست . ماناست ... تا من بودم و آن خانه ، بود.

...

تو سروي  ، آزاده ... تكيه گاه امروز و فردايم ... مادرم.

...

آفتاب گردان تو هستي ... سر بركشيده ، قدري خود نما ، مي داني ... دوست داشتني . ميان باغچه زندگي ام اولين گلي كه به چشم مي خورد تو هستي ... روح آفتاب سوخته ام را سايه مي كني ، آفتابي ديگر مي شوي ... مي گويي من داووديم ... افتاب گرداني .

....

شمعداني تو هستي ... بودي ... يادت بخير .... هنوز اما عطر شمعداني مرا بياد تو مي اندازد ... اي خاطره سبز ... پدربزرگ . همه عطر هاي ماندگار زندگيم آميخته با توست ... عطر چاي ... آنخ ... شمعداني ... شمعداني ...

...

اطلسي تو هستي ، نازي ... صورتي ... شب كه مي شود هوايم ... جمع مي شوي ، پيچيده مي شوي ... روز كه مي شوم غرقم مي كني به شادي ... نزديكتر از دوست ، خواهري ... مثل خواهرم ... اطلسيِ ديگرم .

...

و هزار نرگسِ خيس  ... دوستانم ... دوستانم ... كه همدليد ... دوستيد .

...

تو اما مي داني ... كاش مي دانستي ... زيباترين گلِ اين باغچه اي ... نه باغچه ، تو در دست هاي من ميانِ پياله ي دست هاي من ... سبز شدي ... سبز شدي ؟ همينجا ميان پياله ي دست هايم نگاهت مي دارم ... حتي نگاه برنميگيرم از تو شايد گزندي از آسمان نامهربان ... آفتابت نسوزاند ... باران گلبرگ هايت را نيازارد ...مي داني اسير دستِ باد كه مي شوي ، روحم را مي لرزاني. گلِ كوچكِ روياييم تو هستي ... اركيده ي كوچك پژمردنيم تو هستي ... ريشه مي شوم در اين خاك شايد ميانِ دست هايم همانجا كه  خيسِ باران نگاه است ، بماني ... نامت حتي ... عطرت حتي ، قلبم را به عشق ، مي فشارد نه ، له مي كند ... اركيده ي كوچكم ...

...

آه ... باز هم هست ... یاس و بنفشه و اقاقیا ... بهار نارنج هم ، اما ... به تو كه مي رسد ، به سر مي شود ... فضاي عطرآگين ، پس مي رود ... دنيايم "تو"مي شود ... نگاهم كن ... نگاهم كن اگر فقط همين يكبار... در چشم هايم فقط دو اركيده ی کوچک لرزان مي بيني و ... بس!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 3:28 توسط سلماز |


در جمعي نشسته بوديم و از حاطراتِ دور و نزديك مي گفتيم.

آن چه من گفتم به سببِ بدآموزي ، بازگوييش خطاست ... آن چه تو گفتي به سبب رعايتِ موازينِ اخلاقي.

اما ... آنچه او گفت را بازگو مي كنم شايد درس عبرتي باشد براي تمامِ كساني كه مي خواهند از راه هاي ميان بر به خدا برسند.

و او اين گونه گفت:

جونُم براتا بگه يَك روز با آقاما سَرِ نِمْدِنُم چي چي دِعواما رِفت ... آي جاتا خالي يَك دِفَه چِشِم وا كِردُم ، ديدُم ريسيديم به جاهاي باريك. خُلِصِه ، گُفتُم خودْمارِ بوكوشيم ، بِيتر از اي زينديگيه .

كابينته شور دِدُم ، دو بِسته قُلص(قرص) پيدا كِردُم ، داشتُم دانه دانه شه منداختُم بالا كه آقاما مُلتِفِد رِفت . حالا او بدو مُو بدو. خو مِخِس مُو رِ نيجات بده خيرِ سِرش. گمونُم هنو خُ دلش مُو رِ مِخِس.

هموجور دور ميز مُدُويدُم ، اويم پِيُم .

خُلِصه خانومي كه شما بِشِن هموجور كه خودْمِ ناخون جِله مِكِشيدُم يه 7 – 8 تايي حبه رِ انداختِم بالا.

تصميمم  جيدي بود ديگه مِخِستُم خوودمه بوكوشُم از اي زيندگي راحت بُرُم.

جونُم براتا بگه يَك وار دِدِم آقاما ميثلِ بختك افتيد رو مُو. مويُم هي داد و هوار كه برو گم رو يِره ... مُو رِ ول دِ ... مِخِم خودمِ راحت كُنُم ... خُلِصه قُلصا رِ گيريفت .

يَك دِف ديدُم زد زير خنده ... حالا نخند كي بخند ... مُيُم مِگُفتِم هي رو آب بخِندي ، رو تخت مورده شور خِنِه ...

كه گفت : چُقُكِ دِلُم ، به غرورْتا بر نِخوره ... اما اي دفه كه خواستِن خودْتان بوكوشين بی زحمت كفسول بخورن ، ايستافينِفن( استامينوفن) افاقه نُمُكُنه ...

پ.ن: همه تلاشم را کردم همانگونه که گفته شد ، بازگو کنم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 3:14 توسط سلماز |


 گاه كم مي آورم

مهرِ بي حد كه محيط مي شود بر وجودم.

همراهيِ هميشگي تان را سپاس و سپاسي ويژه براي این دو عزيز، كه دنياي حقيقي و مجازي ام را ، همراهند ... هميشه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:55 توسط سلماز


.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 1:45 توسط سلماز |


-  چه مي كني ؟

-  مشقِ دوختن.

-  چه مي دوزي؟

-  شبهاي درازِ صبح ناشدني را به سحر مي دوزم.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 4:50 توسط سلماز |


کماکان با وسوسه ی حذف کردنت دست به گریبانم.

چه کنم ، زورم فقط به تو می رسد.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 3:41 توسط سلماز |


بدي اش مي داني كجاست؟

 ... هي از ذهنت بيرون مي كشي اش ... مي اندازي اش لابه لاي لباس هاي چرك ... قرمز ها جدا ، سفيد ها جدا ، رنگي ها جدا ... هي با خودت مي گويي چقدر لباسِ قرمز! هي با خودت مي گويي چقدر كار ! چقدر بي وقتي براي انديشيدن ! چقدر خوب ...! بدي اش اين نيست كه يك آن چرخش لباس هاي  سرخ ميخكوبت مي كند ، رنگ سرخش چشم هايت را مي سوزاند ، به قاب آينه مي كشاندت ، بدي اش اين نيست  حتي ، كه رنگ سرخش را مي بيني كه در چشمت نشسته . اعتنايش نمي كني چون مي داني راهش را پيدا مي كني.

 باز كه به روحت مي چسبد ، جدايش مي كني ، مي اندازيش همان گوشه ها ، همان گوشه هايي كه ، گوشه هايش پيدا باشد ... كه خيالت راحت باشد ، كه هست ، كه هر وقت بخواهي اش هست ... با ريتم شاد همراه مي شوي ... مي گويي چقدر خوب كه شاد است ... چقدر خوب كه ترانه ها هم ترانه هاي بي فكري است ، چقدر خوب كه هيچ كلمه ندارد ، حس ندارد ، چقدر خوب كه مغزت را نمي خاراند ...! بدي اش اين نيست ، چرخ كه مي زني ... غرق بي روحيِ ترانه كه مي شوي ، يك آن حس مي كني چوبِ پشمكي . بدي اش اين نيست كه با چرخشت چون پشمكي چسبناك همه وجودت را مي گيرد ...بدي اش اين نيست كه رها هم نمي شوي ، مي داني عاقبت راهش را پيدا مي كني.

عصباني مي شوي ... مي اندازيش درون قابلمه قيمه و درش را محكم مي گذاري ... چه خوب كه قل قل مي كند ... چه خوب كه در هاي قابلمه محكم مي شود ... بدي اش اين نيست كه به دقيقه هم نمي كشد ... كه بخارش را مي بيني ... تصوير مي شود ... ابر رويا مي شود ... بدي اش اين نيست كه گريزي هم نمي يابي  كه مي داني عاقبت راهش را پيدا مي كني .

راهش را پيدا مي كني . با تمام حجم سنگينِ بودن و نبودنت ، خودت را پرت مي كني روي تخت ... بالش را مي گذاري روي سرت ... چشم هايت را روي هم مي فشاري ... چه خوب كه خواب هست ... چه خوب كه خوش بينانه تا چند دقيقه ي ديگر و واقع بينانه تا چند ساعت ديگر خوابت مي برد ... چه خوب كه رها مي شوي عاقبت...  لبخند مي زني پيروزمندانه و به خواب مي روي ! اما ... بدي اش مي داني كجاست؟

بدي اش اين است كه تو بسيار خواب ميبيني ... هر چه فكرش  را دور مي اندازي ... هر چه مي گريزي ... هر چه چشم هايت را به فراموشي مي زني ... باز هم همينجاست ... بين مردمك چشمت و پلك هايت ... بدي اش اين است كه  نزديكتر از اين فاصله اي متصورت نيست ! بدي اش اين است كه هنوز خوابِ پريشانت است ...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 2:31 توسط سلماز |


بعضي آدم ها را دوست مي داري و مي خواهي كه دوستت بدارند و اگر ندارند ، با خود مي گويي ، به درك.

بعضي آدم ها را دوست مي داري و مي خواهي كه دوستت بدارند و اگر ندارند ، فرياد مي شوي.

بعضي آدم ها را دوست مي داري و مي خواهي كه دوستت بدارند و اگر ندارند ، بغض مي شوي ، خاموش.

بعضي آدم ها را دوست  مي داري ... " فقط " دوست مي داري ... وقتي مي پرسند : كه چه مي خواهي ؟ هر چه مي گردي گوشه هاي خواهش خانه ي دلت ، جز هيچ ، هيچ نمي یابي .

بعد با خود شك مي كني به دوست داشتنت . من هم شك مي كنم. با دستي زيرِ چانه و نگاهي كه تو را هر دم ريزتر و ريزتر مي كند مي گويم : نامي ديگر برآن بگذار ... اين كه تو مي گويي دوست داشتن نيست ، شايد "خود فراموشي" است ، شايد جنون پیشگی ، شايد مسخْ مسلكي است ، شايد ... نامش را تو بگذار ...

پشت كه مي كني به من ... چشمانت كه دو پيمانه مي شود از رنگ و نور و مهر و خاطره ... مي دانم كه بايد هيچ نگويم ... اين همان ساعت است ... همان كه مي خواهي فقط مالِ خودِ خودت باشد و هيچ چيز و هيچ كس را با آن شريك نشوي . از كنارت كه مي گذرم ، نمناكيِ چشمِ دلت ، عبورم را هم تَر مي كند !! به سختي مي گذرم و رو به انتهاي ِ نگاهت همانجا كه با افق مماس مي شود ، مي گويم : نامي ديگر بر آن بگذار ... چيزي كه روشناي اين مهر عميق باشد ، چيزي ميانِ ماندن و رفتن ، چيزي كه نشاني باشد از، بي نشانيِ بودن ...  در فصلي ميانِ بي برگي و بوي دورِ بهار نارنج ...

 

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3:2 توسط سلماز |


رندگي ام پر از خاطراتِ دور و عزيز است.

سبز ... سرخ ... ‌آبي ... سفيد ... صورتي ...همه رنگ . ميانِ همه رنگ ها ، خاطره ي تو ، رنگِ شادِ كودكي است ، نوجواني است ، جواني است.

همان رنگي است كه ميانِ همه رنگ ها ، نگاهشان كه مي كنم ... مي درخشد ... حضور مي شود ... انگار امروز است.

دقيقا نمي دانم از كِي شناختمت ؟ از كي نيازِ دست هايم شدي ... چشم هايم شدي ...

رنگ ها را كه بر هم مي زنم ، رنگِ سبزي مي بينم از عينكِ كوچكِ 6 سالگي ام ... يادت هست؟

من بودم و تو ... به دور از چشمِ او شيطنت مي كرديم ... تمامِ خانه پر شده بود از صداي قهقهه هاي من ... تمامِ اتاق ها را مي دويديم ، روي مبل ها و دور ستون ها ، براي گرفتنِ من و من شادمانه مي گريختم ... به تو نگاه مي كردم و مي دويدم كه ستونِ مقابلم را نديدم ... عينك كوچكِ سبزم خرد شده بود ... به چشم هاي تو نگاه مي كردم كه هراسان صورتم را به جستجوي خراشي كوچك مي كاويد ، نگران. مرا به سينه فشردي و سرم را روي شانه ات گذاشتي ... رنگِ لب هاي تو ، رنگِ درخشانِ خاطره ي 6 سالگي ام شد ... سفيد.

...

روي تخت ، كنارم نشستي و ... دفتر خاطراتم را در دست هايم گذاشتي ... داده بودم كه بخواني ... خواندي ... سرم را روي شانه ات گذاشتم ... آرام آرام حرف مي زدي ... تو را مي شنيدم و ... نورِ چشمك زنِ ساعتِ كنارِ آينه ، همان رنگِ درخشانِ خاطره ي 15 سالگي ام شد ... آبي.

...

ساعتي از رفتنِ آخرين خواستگار ، گذشته بود ... ساعتي پيش آينده ي دخترِ كوچكت را در دستانِ ديگري گذاشتي ... يادت هست؟ تا صبح مرا در آغوش فشردي و ... باز سرم روي شانه ات بود و صداي هق هقت تا صبح روحم را مي لرزاند ... رنگِ چشمانت رنگِ درخشانِ خاطره ي 22 سالگيم شد ... سرخ.

...

...

اتاقكِ سرد و سفيد را به خاطر مي آوري؟ در انتظار پاسخِ سرنوشت ؟ چشم هاي تو سرپا نگاهم مي داشت كه مي لرزيد و نگران بود و مي گفت كه : محكم باش ... محكم باش .

من اين سوي اتاق نگاهم نه به مونيتورِ سرنوشت ، به شانه هاي تو بود كه دور بود و انگار دست نيافتني ... پاسخي كه اشك هاي هر دويمان را جاري كرد ... يادت هست؟ از كنار شانه هايت گذشتم ... بي تامل ... شانه هاي خودم ، پناهگاه سرِ كوچكي بود.

...

همين امشب ... همين امشب ... شانه هاي تو را مي خواهم ... شانه هاي تو ... از ميانِ خاطراتم بيرون بيا ... همين امشب ... به تلخيِ 32 سالگي ام شانه هاي تو را مي خواهم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 2:19 توسط سلماز |


چندان مهم شايد نباشد ، كه وقت بودن ، پررنگ باشي ... همين كه هستي ، صبح است و نور ... و بيرنگيِ همه آنچه در غلظتِ بودنت ، محو مي شود ...

 مهم آن است ، كه نبودنت ، بسيار پررنگ ، غلیظ و سنگین مي نمايد.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 14:20 توسط سلماز |


 

و سلام

و ملال كه بسيار است و دوريِ تو هم رويش

و  از خوبی هایت و مهربانی هایت نمی گویم که ، همه می دانیم و گفته ایم و شنیده ایم ... و این شکایت نامه است

 شكايت از تو ، به تو ... كه كجا بَرَم ؟ كه همه ، شكايت از همه ، به تو مي بَرند.

با من اين بازيِ به تبعيض ، كي بس مي كني؟

تو كه بازيگرداني به صحنه ي زندگي ، از چه اين نقشِ سراب بر نمي داري از پيشانيم

هر چه تلخ است و سخت است و پيشامدِ بد ... براي من است و دايم مي گويي كه پيش آمدست؟!

از چه ، هر چه ، بد پيشامد است ، براي من پيش آمدست؟

با تو اين شكايت نامه مي گويم كه فردا سر آن پلِ ديرينت نگويندم كه چنين و چنان!

هر چند ، كدامين پل ؟ تو مگر براي فردايم پلي گذاشته اي؟!!!

باري...

مرا اگر چند روزي به جاي خود بگذاري مي گويمت رسمِ بازيگرداني كه خوب مي دانم ، خوب مي داني

من اگر جاي تو بودم : يك دو چندي از اين فشارها را مي گذاشتم براي شبِ اول قبر و يك چندي از اين سوزنده دردها را حواله مي كردم به جهنمِ جزجزي كه كمي شايد راه نفسي باز شود در اين صحنه كه امروز بازيگرش هستم و فردا شايد اصلن نباشم هيچ صحنه اي را.

من اگر جاي تو بودم : همه خنده ها را به تبعيض به "بلوچي" ها و "جولي" ها نمي دادم و گريه ها را به سياهي لشگراني چون من.

من اگر جای تو بودم : به مهربانی بازیگردانانی مهربان ، استعفای نابازیگران را می پذیرفتم .نه آن که به عتاب و اجبار بازیشان دهم به نقشی که نه در خورشان است ، نه در توان شان.

من اگر جاي تو بودم : غصه ها را بخش مي كردم كه هر كسي را به اندازه ي قاشقكي كوچك ، قسمت شود تا اندكي فقط بچشد و بداند طعم تلخ كه مي گويند ، يعني چه. نه آنكه مرا هيچ و همسايه ام را ديگي امام حسيني ، قسمت شود كه هر آنچه خورند و بخشند ، پايانش نباشد.

من اگر جاي تو بودم ... به ديدنِ تب لرزه هاي مادري به تن لرزه هاي كودكش ... به اشك هاي بي وصال ... به درد هاي بي شمار ... به غمِ نان ... به نبودِ شعور و وفورِ فجور ... غرقِ شرم مي شدم

من اگر جاي تو بودم اين شكايت نامه را نمي سوزاندم و با خنده اي نگارنده را وعده نمي دادم به عذابِ اليم كه ناگزير بوده شايد و ناچار و نادان به چه كند هايش.

... بگذريم . آنچه گفتم بماند بينِ من و تو و هرآنكه امضا كرده پايش را.

و شما كه مي خوانيد و مي گذريد ... فرض كنيد من ، چوپان و شما همه ... موسي .

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:39 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک

مي خوانم

رهام
هیسنا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


دوستان

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
صبا
بهار
ماری
شانتال
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
لاله
پونه
رها
اوج
سيرن
کورال
کیهان
مرجان
آزاده نیلی
زندگي
لحظه های ناب
دردواره ها
جزيره ترانه ها
یکی از همین آرشها
نماز درخم آن ابروان محرابی
صبح است ساقيا قدحي پر
دختر آفتاب و پسر آسمان