تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

اين روزها تو مي خندي و من مي چرخم و مي رقصم و از شادي زانو می زنم به هق هقي تمام ناشدني ... مي انديشم چند سال و چند ماه و چند روز در انتظار لبخند تو بودم؟ مي انديشم ، لبخند تو كه اين گونه مرا به زانو در مي آورد ، نگاهت ... خدايا نگاهت ... چند سال ديگر انتظار بِكشم تا بُكشد مرا ؟ ... به یقین ... اگر رسد ...

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:35 توسط سلماز |


بي ريشه است ... تو هم مي داني ، مي دانستي ... مي دانستي كه تبر زدي ... كه لازمش نبود ، تلنگري حتي مي پاشيدش از هم ... پاشيده ... تو كه مي داني .

...

برگ زردِ پاييز را مي ماند ... آواره ي اين باد بي سرزمين ... بي اميد و بي فردا ... همين است .... برگ هاي زردِ پاييز فقط خوبند كه لابه لاي دفتر هاي خاطره نگهشان داري ... نه چيزي بيش از آن ... زيبايي كهنه ي غمگينِ سردشان ، خاطره ی گرمي است ، از عبورِ تابستان ... فقط يك عبور ...

عبور كه ثبت نمي شود ... حتي مكث نمي شود ... مانا نمي شود ... عبور ، عبور است ... تو كه مي داني ، مي دانستي... من نيز هم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:38 توسط سلماز |


گاهي آدم ها رو همانطور كه مي خواهيم ، مي شناسيم ... نه آنطور كه هستند.

ازمحدوده ي شناسه هايمان و رنگ هايي كه به متعلقاتمان داده ايم فراتر نمي رويم. سخت پايبنديم به باور هايمان و از هر چيز كه مخدوشش  كند ، مي گريزيم.

 خانواده و دوستانمان ، هر كدام جايگاه ويژه اي در ذهنمان دارند كه به سختي جابه جايشان مي كنيم و هر كدام رنگي دارند كه اغلب تغيير ناپذيراست.

باور نمي كنيم آدم هاي سپيد زندگي مان ، خاكستري باشند يا سياه يا هر چه جز تصور ما .

كه زاده ي تعصب ماست يا علاقه ي ما. گاه تصورات آنقدردر ذهنمان ريشه دار است كه حتي اگر خود آن فرد به آنچه هست اقرار كند باز باور نمي كنيم. اگر ثابت شود به خود شك مي كنيم و خلاصه از هر  تلاشي فروگذار نمي كنيم تا آن تصوير ذهني را خراب نكنيم.

گاه با آنكه مي دانيم ، مي گريزيم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 1:6 توسط سلماز |


و روزهايي كه نبودم ...

 سايه روشن روزيست  با تو در خياط خانه اي خلوت و آرام كه پله هايي مارپيچ داشت به رسمِ خانه هاي قديم و روشنتر تصوير تو در آيينه...  هنگامِ پرو لباس ، درست همان جا كه بايد صاف بايستي و تكان نخوري ، باز  به جانت مي افتد و آنقدر در مغزت بالا و پايين مي پرد كه خياط مهربان و خوش صحبت را مي گويي  ، به التماس ، كاغذي و قلمي ... تا درست زير نگاه هاي متعجبش از بالاي عينك بنشيني و به صداي بشكافش گوش دهي  غروبِ پاييز و .... بنويسي و بنويسي و بنويسي و تا از تو مي پرسم چه مي نويسي در فاصله اين شكافتن ها و دوختن ها ؟ بگويي مشقِ دل گرفتگي مي كنم ... تا بگويمت : ديوانه اي .

و بگويمت : خاك بر سرت كه تمامِ بايدهايت را كه سه روزِ تمام بافتي و بافتي ، به يك لحظه شكافتي و بيشتر بر سرت كه تمامِ نبايدهايت را كه سه روزِ تمام ليست كردي ، به آني پاره كردي و دور انداختي .

مي گويي : مي نويسم آنچه از قلبم مي گذرد ....

مي گويم : چه مي گذرد ابله ؟! جز حماقتِ مكرر... مي گويمت : ديوانه اي را مي ماني آويزان از سقف آسمان . هر چه تكانت مي دهند واقف نمي شوي به آويزانيت ... باورت نمي آيد انگار و خوشترت هم هست!

مي گويمت : دلم مي خواهد بندت را پاره كنم با مغز به اين زمين گرم بخوري شايد در تو اثر كند ... كه نمي كند ... از دست شده اي ... مي گويمت : خوب مي دانم گنجشگك بي بال كه قلبت بسيار بسيار بزرگتر از مغزت است ، دانسته اسير اين دام مادام العمري ... آنچه نمي دانم و نمي فهمم عشق ابلهانه ات است به اين اسارت . مي گويم : مگر نباشي كه رها شوي از اين خفتِ آزاِردهنده ي خود فريبِ غمگينِ بي سرانجام.

مي گويمت : دلم مي خواهد بر سرت بكوبم ... شايد مغز نداشته ات تكان بخورد ...

اينها را زير گوش ات مي گويم ، به تو كه سر در گريبان نشسته اي و كاغذهايت را سياه مي كني! و مي روم كنارِ خياط مهربانِ خوش صحبت مي نشينم تا آرامشش ، آرامم كند و التهابم را خاموش ... نگاه مي كنم كوك هاي ريز را و مي شمرمشان تا نگويمت چقدر دلم مي خواهد شانه هاي كوچك خسته ات را بگيرم و سخت در آغوشت بكشم و بگويمت چقدر مي فهمم چه مي گويي ، چه مي خواهي و چه مي كني ... و بگويمت چقدر دلم براي دلت مي سوزد ... و بگويمت چقدر خدايت نامهربان است ... و بگويمت مي دانم بي چارگي ات را هيچ چاره نيست و دستت را بگيرم و بفشارم و بگويمت حق دست هايت اين نبود و نيست ، مي دانم ... و بگويمت قدر مهري كه از چشم هايت جاريست ، بيش از اينهاست كه جاري شود به بيهودگي و هزار چيز ديگر كه اگر مرهمي بودت مي گفتم و اكنون ... كوك هاي سفيد را مي شمارم كه نگويمت ... كه من هم پيِ خالي بودنِ انتهاي نگاهت ، جاري نشوم . مي شمرم ...16-17-18...

و روشن تر باز ، خلوت هاي گاه وبيگاهم ... كم و كوتاه ... روشن و ماندگار ... مثل پرسه ها ، مثلِ لحظه ها ... مثل بودها ... مثلِ يادها در نبودها ...

و كمي سايه ... مثلِ هميشه ... دلواپسِ دل لرزه ها ، تن لرزه ها ...

و سايه تر ... به تكرارِ و انكار و استيصال ... و باز هم نوشيدنِ شهدِ مردافكنِ بي ارادگي ...  و ادامه و ادامه و ادامه ....

 و روزهايي كه نيستم ...

كه مي روم ، كه ببينمش دختركِ شيطانِ چال به گونه را ، كه ديروز در شلواركِ تور دوزيِ چاقش چهار دست و پا مي رفت و امروز ، توربه سر است و مي انديشم : اين كجا و آن كجا!

 كوله بارم دعايي و التماسي به درگاهش كه :

نا مهربانِ دور از شنيدنم ، عزيز است و خاطره است و كودكِ ِ  شادِ ديروز ...

همان كه من بودم ...

 اسيرش نكن به سايه روشن ... همان كه من شدم ...

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:55 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک

مي خوانم

رهام
هیسنا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


دوستان

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
صبا
بهار
ماری
شانتال
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
لاله
پونه
رها
اوج
سيرن
کورال
کیهان
مرجان
آزاده نیلی
زندگي
لحظه های ناب
دردواره ها
جزيره ترانه ها
یکی از همین آرشها
نماز درخم آن ابروان محرابی
صبح است ساقيا قدحي پر
دختر آفتاب و پسر آسمان