تبليغاتX
یادداشت های روزانه من

آينه ديده اي ، مكرر مي كند آن چه ميان اوست و همزادش ؟!!

...

سفري به ديارآیین و آیینه ...

كوله باري كه بسته شد به مهرِ آيینه و مهتاب  ...

گرم و طولاني و بي نشان .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:6 توسط |


 اين روزها خالي ام ازتو

حتي به آسمانت هم ، بي نگاهم

نمي دانم ... شايد ، روزي بيايي

بنيشيني همين گوشه ي خاليِ دل

"جاي تو بود"

و بگويي : بگو ... و مي دانم كه نمي گويم ...

چه بگويم ؟

بگويم يكي از روزها ، شبيه به اين روزها ...

سرد و ابري

آمدي روزهاي خاكستريم را رنگي كني ...

يادت نبود ، مداد رنگي هايت را جا گذاشته بودي ...

مشق سيا قلم كردي و من ... هي تاريك و تاريك تر شدم ... هي تنهاتر ...

شانه ات را هم ديگر نمي خواهم

هم بالينِ سكوتيم

ما و كوچكِ بي آواز

در روزهای خالی از تو

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:6 توسط |


 

دوستي دارم كه چندي پيش متوجه شد فرزندش از نظر ذهني دچار مشكل است … نوعي بيماري از ميان هزاران بيماري … چيز زيادي از مشكل فرزندش نمي دانم جز آنكه غمش كمر شكن است … جز آنكه خوره روح است آرام آرام … درد فرزند هر چه باشد ، زخم دل است … هر چه باشد طاقت طاق كن است اما درد كه از اين دست مي شود دو چندان است … نه ، صد چندان است … بجزغمِ دردِ فرزند نوعي مچالگي روحي هم دارد ، مرگِ لذت هم پايش  و انزوا و انزوا و سكوت … كه اگر پا پس نكشي غرقت مي كند تا هميشه … بگذريم آنچه گفتم فقط نقلي بود براي دركِ گوشه اي از اين حجمِ سنگينِ اندوه كه نه كم مي شود نه پايان مي يابد …

و اين تازه آغاز راه است … هنوز در شوك بود كه فهميد در شهرِ محلِ اقامتش هيچ امكاناتي نيست پس ، نقل مكاني اجباري به تهران تنها نقطه اي از اين سرزمين كه امكاناتي براي آموزش اين نوع كودكان هست ، هر چند ناكافي و اندك … و مشكلات كه پي در پي مي شوند پسِ هر بيماري … بسيار ديده ام مرداني را كه دردهايي از اين دست را تاب نياورده اند و ترك همسر و كودكِ ناتوان را ترجيح داده اند به ماندن و تحمل و همراهي … و او كه ماند ، مستاصل مي شود از پرداختِ هزينه هاي سنگين آموزشِ فرزندش كه شايد روزي چون بچه هاي عادي … !!! شايد …!

داستانِ غم انگيز اين دوستِ من داستان تمام مادراني است كه كودكاني دارند با معلوليت هاي ذهني ... تنهايي ، دوري از همسري كه اگر جا نزده باشد ناگزير است به كار در جايي كه كمترين متقاضي را دارد به اميدِ دريافتيِ بيشتر و طبعا كيلومترها دورتر از خانواده ... هزينه هاي كمرشكن حتي براي اين كودك كه اميد بسياري به بهبودش هست ... و هيچ كس كه ياريشان كند و دستي شود به نجاتشان از اين برزخ ...

به راستي چه كسي مسئول است ؟

نديده ام اما شنيده ام در سرزمين هاي دور كه ديارِ كفرند و مايه ي انزجار ما ... اين گونه خانواده ها نه تنها جايگاهِ شهروندي خود را دارند ، بلكه به سببِ ناتوانيِ فرزندشان از امكانات بيشتري نسبت به خانواده هاي ديگر برخوردارند ... پرستار مجاني ، آموزشِ مجاني ، داروهايي با هزينه ي كم و پزشكاني كه غمِ نان ندارند به جهتِ ساپورت همه جانبه ي دولت . اين طور كه مي شود غمِشان اگر چه كم نمي شود حداقل حس مي كنند هر كاري كه مي شد، كرده اند ... حس مي كنند هنوز دليلي براي ادامه ي اين زندگيِ غمبار هست و كساني هستند كه دلشان براي كودكانِ ناتوان مي تپد و اگر روزي نبودند ، دستي هست كه دستِ ناتوانشان را بگيرد كه ناتوانند از ادامه ي زندگي ، بدونِ كمك و همراهي ... و حس مي كنند كه هنوز خدا هست ...   

و اينجا ... !!!

چرا نبايد مكاني داشته باشيم كه با هزينه ي اندك پذيراي اين كودكان باشند به جهت آموزش و نگهداري هاي گاه به گاه و خانواده ها تنشان لرزد به شنيدنِ اسمش و خيالشان راحت باشد كه دلسوزانه رسيدگي مي كنند ! يادم ميايد پزشكِ دلسوزي ! كه دلسوزانه پيشنهاد كرده بود : بگذاريدش ... ( مركزي براي نگهداريِ اين كودكان) ، خودشان مي دانند چطور از دستش خلاصتان كنند ...!!!

يادمان مي رود هر انساني حق زندگي دارد ، حتي اگر ناتوان باشد ... يادمان مي رود چراغي كه به خانه رواست در همين خانه روشن كنيم ... يادمان مي رود دلسوزي هايمان را خرجِ كودكان همين سرزمين كنيم ... يادمان مي رود پشتِ ميزهاي بلندِ مسئوليت كه مي نشينيم نبايد به مادري نه بگوييم كه خانه و خانواده اش را سالها پيش در جنگ با كساني از دست داد كه امروز برايشان كاسه ي داغتر از آش هستیم...

هزينه ي نگهداري ، آموزش ، بازتواني ، هزينه هاي پزشكي و دارو هاي اين بچه ها كه درصد بسيار كمي از جمعيت نيز هستند بسيار كمتر است  ، بسيار بسيار كمتر است از ... شما بگوييد از چه؟ چقدر از هزينه هاي بيهوده را مي توانيم خرج نجاتِ يك خانواده كنيم ؟ وچقدر از ثروتِ بي حدِ اين سرزمين حق كودكانِ همين سرزمين است ؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:5 توسط |


 

این پست را چند بار خوانده ام ، از خواندنش لذت مي برم ... آدم هايي كه حتي در غذا خوردن اصالت دارند ...

غذا خوردن براي من بهانه ايست براي دركِ لذتِ با هم بودن ... بعله بي خوردن هم مي شود اما ... من اينطور بيشتر دوست مي دارم ... دور يك ميز ... در كنار آدم يا آدم هايي كه دوستشان داري . مهماني هايم هم اغلب به صرف شام است ... كم پيش مي آيد به صرف چاي يا عصرانه ... انگار وقت كم مي آورم براي با هم بودن ... چندان دلنشينم نيست ... زمان مي خواهم و شب هاي دراز و نشستن هاي طولاني پشت ميز و گپ زدن ها ، فرصتي است كه مي جويم و مي خواهم .

فارغ از اين ، لذتي است ناقص از انباشتن ، كه هر چند كم لذتي نيست اما ، نا كافيست و به چشم هم زدني تمام شدني ... آنچه مي ماند ، طعمِ ملسي است از هم نشيني ها و با هم بودن ها كه ماناست و مي شود تا مدت ها مزمزه كرد ... ترش و شيرين و شاد.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:4 توسط |


 

رعايتِ بعضي اصول در معاشرت هايمان چندان هم بد نيست ، به آن سختي هم كه تصور مي كنيم ، نيست ...

ضررِاينكه  مثلاحرفی را كمي فقط كمي در دل مرور كنيم و بعد جاري كنيم ، فقط از دست دادنِ چند ثانيه است ... گمان مي كنم ضررش بسيار كمتر است ازآن كه به بي آدابي نزد همگان محكوم شويم .

آين كه همه ما گهگاه به اشتباه يا سهوا اصولي را زير پا مي گذاريم شايد چندان مهم نباشد ، كه چاره مي شود با دلجويي و عذر خواهي از رنجشي نا خواسته و پذيرفتني است ... اما آنچه مكرر مي شود جزيي از شخصيتي است كه به قضاوت وادارمان مي كند و تجديد نظر.

با همه ی بی اعتقادیم به کتاب های جهت دهنده ای مثل کتب روانشناسی و راه های خوش زیستن و غیره ... بد نیست یک کتاب اصول آداب معاشرت را ورق بزنیم ، شاید راه گشا باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:3 توسط |


 بايد از نديدن ها و نپرسيدن ها و ندانستن ها آغاز كنيد ...

بايد نداني كه چطور است و نداند كه چگونه اي ...

بايد بي اهميت بگذريد از كنار هم ، انگار نبوده ايد از آغاز ...

اينگونه شايد روح صيقل خورده ات التيام يابد از اين سوهانِ هميشگي ، شايد ...!

...

خستگي ات را مي دانم ، اين بريدن هاي مدام ، اين پس زدن ها و پيش كشيدن هايت را مي دانم ،

چاره ات را هم ... بايد از نديدن ها و نپرسيدن ها و ندانستن ها آغاز كني ... شاید دوباره بازگردی به آن چه بود ... که فراتر از تحملت است ، آن چه هست .

چاره ، دل كندن است ... دليل ماندن هم ... مشقِ سكوت كن .

سكوت كه ممتد شود ، غرق مي شوي در عادتِ بي كسي ...

عادت كه ممتد شود ، دل مي سپاري به آرامشِ روزمرگي ...

روزمرگي كه ممتد شود ، همان مي شود ،كه بود.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 0:2 توسط |


 

تازه در اين محل مشغول به كار شده اي ... پشت ميزت نشسته اي كه مسئول حسابداري براي تكميل پرونده ات به سراغت مي آيد ... مدارك لازم را مي شمارد ... يك برگ فتوكپيِ شناسنامه ، كپي از كارت ملي ، چند قظعه عكس و ... و ... !!! مي پرسي و چه؟

حانوم حسابدار سرش پايين است و با كاغذها بازي مي كند ...

- راستش خجالت مي كشم بگويم اما قانون است و لازم الاجرا ...

كنجكاو مي شوي چيست كه خواستنش اينطور باعث شرمساري است؟!!!

- يك برگه رضايت نامه ي محضري از همسرتان مبني بر اينكه با كار كردن شما در اين محل مخالفتي ندارند ... و بلافاصله مسلسل وار شروع مي كند به توضيح دادن : مي دانم كه واقعا مسخره است اما پرونده بدون اين برگه تكميل نمي شود ... مي دانم كه چقدر سخت است كه با اين سن و سال مثل بچه ها ي دبستاني بايد رضايت نامه بياوري ... انگار خودمان نمی فهمیم چطور و کجا کار کنیم حتما باید یک مرد تایید کند یا پدر یا همسر ... تازه سخت تر هم مي شود ... همسرمن كه از همان روز كه رضايت نامه را امضا كرده  غرق غرور است و براي هر كاري مرا مسخره مي كند كه " تو بدون اجاره ي من حتي كار هم نمي تواني بكني" ....

مي شناسمت خوب ... مي دانم كه گوش هايت داغ شده ... رنگِ قرمز گونه هايت را انگار مي بينم و غوغاي درونت را ... حتي صداي افكارت را مي شنوم ...

اولين كسي هستي كه خواب را پس مي زني ، كمي قبل از 6 . بچه ها رابه سختي بيدار مي كني ... شستشو ، صبحانه ، بيدار كردن همسرت ... تا صبحانه اش را بخورد ، آماده كردن بچه ها ... تا او حاضر شود ، جمع كردنِ ميز ... رساندن بچه ها به مدرسه و مهدكودك و آغازِ كار 10 ساعته ات ... برگشتن ، پختنِ شام و ناهار فردا ... رسيدگي به بچه ها ... كارهاي بي پايانِ منزل ... شام دادن به بچه ها ... خواباندنشان ... شستنِ ظرف ها و ...و ... و تو آخرين كسي هستي كه به خواب مي روي ...

براي تمامِ آنچه مي كني ، براي همه آن چه وظيفه ات هست و نيست ، براي همراهيت حتي كه او چرخ اقتصاد خانه ات را آسانتر بچرخاند ، براي تحملِ فشار سنگين كار بيرون ، براي همه ي 10 ساعتي كه براي همه هستي غير از خودت و براي 14 ساعت بي استراحت باقي مانده ، رضايت او لازم است ... وبر اين رضايت نامه حتما منتي واجب ...

زنان سرزمينِ من حتي براي ياري دادن ، براي سفر رفتن ، براي حضانتِ كودكاني كه همه هستيشان وابسته به آنهاست و براي هر چيز كوچك و بزرگ ديگر نيازمند امضاي مردانِ اين سرزمينند ... 

تو كه مدافع حقوق بشري درد زنان اين سرزمين فراتر از آزادي پوشش و گويش است ... كمي بيشتر از بي حقي در ارث از رندگي اي است كه همپاي همسرش ساخته ... كمي بالاتر از حقِ نفس ... نياز است به حسِ استقلالِ فكري ، نيازِ احترام به شعور است ... كه من هم آدمم مثل تو ، مثل تو توان انديشيدن دارم و مثل تو قوه ي تشخيصِ خوب و بد ... مثل تو حقوقي دارم و بسيار بسيار بيشتر از تو توانِ كار و تحملِ هر آن چه تو از تحملش ناتواني ... به شعور من احترام بگذار .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:1 توسط |


 

سلام دختر جان

احوالت آن سوي زمين چگونه است ؟ هنور پي بچه گربه هاي خياباني روان مي شوي؟ هنوز صبح هايت را با يك ليوان شير آغاز مي كني؟ هنوز كريس دبرگ گوش مي دهي ؟ هنوز دامن هاي كوتاهِ كوتاه مي پوشي ؟ ...

كجايي دختر جان ؟ من امشب دلم سخت هواي پچ پچ هاي در گوشي و ريزخنديدن هايت را كرده ... هواي قدم زدن ها و گفتگوهاي سر به ساعتِ پاي تلفن ... دلم سخت هواي همراهيت را كرده زيرِ بارانِ پاييز ... مي داني پاييز هم گذشت و من برگ ريزان را نديدم ... روزگاريست دختر جان ... باورت مي شود! پرنده هم مي شود ، بي پرواز...! چرايش را نپرس ... نپرس دختر جان ... خوش باش مثل همان روزها ... روزهاي روپوش هاي سرمه اي .... روپوش هاي سراسر سنجاقِ من ... روزهاي انضباط هاي بيستِ من ، نوزدهِ تو ... خنده هاي من ، بد و بيراه هاي تو ...

آخ ... كجايي دختر جان ؟ كه بنشينيم با دامن هاي كوتاهِ سبز و آبي لبه ي پنجره ي اتاقت با آن ماگ هاي بزرگِ زرافه دارت ... تو پرگويي كني و من آويزان شوم از آن پتجره ي بلند و به جيغ هاي مادرت بخندم كه مي گقت: آخر در خانه مي مانيد ، ديوانه ها ... كجايي مهري جان؟ راست گفتي ، كاش مي دانستم ...

اينروزهايم خاليست از آن روزها ... دامن هاي كوتاهم را بخشيده ام ... روپوش هايم سرمه اي نيست دبگر ، بي سنجاق ... هيچ ماگِ زرافه داري نمي خرم ديگر ... كريس دبرگ گوش نمي دهم ، tender hands را زمزمه نمي كنم ديگر ... انضباطم بيست نيست ديگر ...  آويزانم اما نه از پنجره هاي بلندِ آفتاب گير ... مي خندم هنوز ،گيرم نه آن طور بيخيال ... قدم زدن هاي زير باران را كه كلا ترك كرده ام ...

خوبم دختر جان ... خوبم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 0:0 توسط |


اونايي كه منو ديدن مي تونن شهادت بدن كه روي پيشانيِ من با خط درشت نوشته شده ‌( من يك الاغِ بي توقع هستم كه بارِ توقعِ عالم رو به دوش مي كشم ، شما هم اگر خواسته اي داريد ، بسم الله ) ... همش رو پيشونيم جا شده باور كنيد .

فكر مي كنم اين از حماقتِ بي حدِ خودمه كه سعي مي كنم همه رو از خودم راضي نگه دارم .

اینم می دونم كه اين يكي از بزرگترين حماقتهاي بشرِ... و جالبه كه هميشه هم نتيجه ي عكس داره !

هر چقدر آدم زودرنج و متوقعی باشيد و هر چقدر همه ناراحتي هاي كوچيكتون رو بزرگ كنيد و به زبون بياريد ، مردم بيشتر حواسشون جمع ميشه و احترامِ بيشتري دريافت خواهيد كرد .

برعكس ، اگر مثل اين جانوري باشيد كه بالا خدمتتون معرفي كردم ، هميشه به همه دنيا بدهكار خواهيد بود ... اين تجربه آسون به دست نيومده ...

 پ.ن1: داشتم فكر مي كردم چقدر بايد از تو سپاسگذار باشم "آقای همسر" كه تنها كسي هستي تو دنيا كه تا به حال هيچ توقعي از من نداشتي ، تقريبا هيچي .

پ.ن2:از همين تريبون اعلام مي كنم كه به شدت تصميمم راسخِ ، كه تغيير كنم .

تبصره : از اون جايي كه آدم نيستم باز هم در خدمت دوستان و آشنايان و اقوام دور و نزديك و خانواده ي خودم و خانواده ي همسرم هستم ... آدم شدن طول مي كشه خوب.

پ.ن3: زياد پست هايي كه از روي عصبانيت نوشته مي شه ، جدي نگيريد.

 

                                                      امضا: يك احمقِ بارِ توقعِ عالم بر دوش كشِ عصباني

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:59 توسط |


 

به گمانم ديگر نمي خواهم كه بگويم ... نه كه نخواهم ... نه كه نگويم ... نمي شود انگار ... دلم مي خواهد همه گفته ها و نگفته ها را در صندوقچه ام بگذارم و كليدش را هم ... كليدش را هم ...

گاه هيچ كس آن قدر محرم نيست كه مشتش را باز كني ، كليد كوجكت را در دستش بگذاري ، مشتش را ببندي ، لبخند بزني و خيالت راحت باشد كه ...

نمي دانم ... شايد گم اش كنم ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 23:59 توسط |


 

به رسم شب هاي يلداي پيشين تفالي زديم بر حضرت حافظ به نيت آنكه پاياني هست بر اين شبِ يلدايي ؟ ... با كاغذي بر دست به جهتِ  نشاني كه از خاطر نبرم و مطلعش را بنويسم براي جنابِ سهیل به رسم يادگار ...

و نمي دانستم نه كاغذِ نشاني كه دستمالي لازمم مي شود براي ستردنِ ردي كه حاصل شد از آن چه گفت بر حسبِ مزاح ...

اين شد كه مي نويسمش همين جا كه يادم باشد يادآوريش كنم هر روز، به رسمِ كودكاني كه پاي بر زمين مي كوبند  به خواستنِ دل خواسته هايشان ... كه همين را مي خواهم ، كه گفتي ...

يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور            كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور

اين دل غمديده حالش به شود دل بد مكن           وين سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن                     چتر گل بر سركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گردو روزي بر مراد ما نرفت                   دائما يكسان نماند حال دوران غم مخور

هان مشو نوميد چون واقف نه اي زاسرار             باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند                  چون تو را نوحست كشتيبان ز توفان غم مخور

در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم            سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد بس بعيد   هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب                     جمله ميداند خداي حال گردان غم مخور

حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاي تار                  تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:57 توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin