تو كاري كن ... بايد امروزت را بنويسم اما ، واژه نميابم قاب بگيرم وسعتِ اين اندوه ... تو كاري كن برای دلم كه هر چه چشم هاي تو به آغاز نزديك تر ، دل من از انديشه ي هميشگي هاي بي انتهايت ، تنگ تر ... مگر دست هاي تو نجاتم دهد كه خدا را روزگاراني است شسته ام از دست هاي دعايم ، به هاي هاي غريبانه ... يك بهارِ ديگر مي گذرد از نفس هاي تو ... از اين كوچه هم حتي ... نه از دلِ من ... مي گذرم و مي گذارم دختركانِ ارديبهشت اقاقي بچينند به دامن و من حسرت پيمانه مي كنم به چشم ... خاموش ... مي گذرم از نامهربانيِ آسمانِ بي فصل اگر فقط ابري ميهمان كند به ميهمانيِ تنهاييِ تو ... كه ببارد، كه خاموش كند شعله هاي لرزان و ... تو صد ساله شوي ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 19:59 توسط |
عجب داستاني است كه هر آن چه بايد فراموشم شود چسبيده به روحم و هر آن چه نبايد ، انگار خاشاكي است در برابر باد ... اين جاست كه دلم مي خواهد بگريزم از هر چه دوست مي دارم از اين گرد نشستن ها و گفتن ها و خنديدن ها ... حتی از تکیه دادن به شانه ای و نجواهای آرام و آرام تر، از هر آن چه ، لحظه می شود ...از اين لحظه ها كه پيچكي مي شوند بر روحم و روزگاري كه نه چندان دور است مي فشارد روحم را ، قلبم را ... مثل همان روزهاي دوچرخه هاي سرخ و آبي و كتابخانه هاي كوچك و بزرگ كه محوم مي كرد و گم ام ... مثل آن روزهاي خوب كه من بودم و تو بودي و همه ... جمعه هاي شلوغ و شاد ما ... كه ثانيه هايش حتي خاطره ام را سبز مي كند ... مثل رنگِ دورِ چشم هاي تو ... عجب روزگاري ست ... 20 سالي مي گذرد انگار و نه ... همان چشم هاي سبز است كه مي خندد و شاد است ... خاطره ات آب مي شود و جاري ... خوب است كه مرا نمي بيني ...خوب است ... خوب است كه مي بينمت با همان چشم هاي سال هاي دور ... خوب است كه چشم هايت مي خندد ، عكس ها دروغ نمي گويند و من مي دانم به همان سبزي هستي كه بودي ... من اما ... خوب است كه مرا نمي بيني ...
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط |
حواس چشم هايم مي رود پيِ آن بادبادكِ دورِ بي فانوس ، دلم مي رود يادِ چشم هاي تو را به باد بسپارد ... با انگشت هايم مي شمارم ، فال مي گيرم ... روشن اگر شدند زرد و صورتي فانوس هاي آسماني ، روشن مي شوند چشم هاي تو ... تاريك و تاريك و تاريك تر ... محو مي شوند بادبادك هاي بي فانوس ... حواس دست هايم مي رود پيِ كلاغ ها ... همه كلاغ ها را پَر مي كنم و دلم مي رود يادِ دست هاي بي پروازِ تورا به باد بسپارد ... حواسِ گام هايم شن هاي خيس را مي چشد ، دلم مي رود پيِ آن موجِ بي بازگشت ... طعمِ دريا روي لب هايم ... شورِ شورِ شور ... ... بادبادك ها هنوز چرخ مي زنند آسمانِ بي خدا و كلاغ ها همه پَرو دريا آرام و صبور و لبريز ... جاده ها به تو مي رسند و من ، به هيچ ...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:40 توسط |