تبليغاتX
یادداشت های روزانه من - دقایق بی خویشتنی ام

 

دقايق بي خويشتني ام ، بيشتر و بيشتر مي شود ... همان وقت كه ظرف مي شورم و بشقاب ... انگار سال ها در دستم مي ماند ، همان وقت كه پارچه بر دست ، پيِ لكه اي روي زمين ... عاقبت مي نشينم ، نمي گردم ، نمي سابم ، نمي شورم ... فقط پارچه بر دست انگار ميان گردبادي مي چرخم ... نيست مي شوم ، ناپيدا ...

عجيب اين روزها انگار ناپيدايم ... هستيم را در دست مي گيرم ، انگار گچِ كوچكي است ... مي نويسم : من هستم . ... رد مي شود ، پاك مي كند ... رد مي شوي  ، پاك مي كني ... دوباره و دوباره ، پاك مي كنند ... خسته مي شوم ... مي نشينم همينجا ، ميان آشپزحانه ... مثل يك سايه ... گچ كوچكم را پرت مي كنم ... پشت سرم صداي برخوردي با سينك ... حتي  ديگر سر نمي گردانم ... سرگردانيم بس!

به آرامش چاي مي ريزم ... كيك مي برم ... مي نشينم ... و آرام مي پذيرم ... که آرام آرام نيست می شوم!

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:0 توسط سلماز |


X

صفحه نخست
پست الکترونیک

مي خوانم

رهام
هیسنا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

دی 1387

آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386


دوستان

چهل و هشت
فرشاد
مهتاب
کتایون
صبا
بهار
ماری
شانتال
گاهنامه ندا
پروانۀ کوچک
آن سوی مه
لاله
پونه
رها
اوج
سيرن
کورال
کیهان
مرجان
آزاده نیلی
زندگي
لحظه های ناب
دردواره ها
جزيره ترانه ها
یکی از همین آرشها
نماز درخم آن ابروان محرابی
صبح است ساقيا قدحي پر
دختر آفتاب و پسر آسمان