بايد حتما با او زندگي كني تا بداني اش. هر چه بشناسي اش باز هم نمي داني صبح ها چايش را با چند قاشق شكر شيرين مي كند؟ نمي داني از در كه مي آيد تشنه است يا گرسنه ؟ نمي داني عطشش آب مي طلبد يا شربتي خنك؟ نمي داني قبل از خواب دوست دارد چاي بنوشد يا فنجاني شيرِ گرم ؟ يا شايد دوست تر مي دارد سيبي گاز بزند. نمي داني دلگيري هايش چه رنگي است؟ خسته از كار است يا آدم ها ، دلگير از دوستي است يا تو ... بايد حتما با او زندگي كني ، تا بداني براي كدام دلگيريش ، كدام دلداري موثر است . موسيقيِ دلخواهش را بگذاري و رهايش كني تا آرام شود يا درآغوشش بگيري ، حرف بزني يا گوش كني ، برقصي و بخندي و شيطنت كني يا سايه شوي آرام و خموش ... چهره اش را فقط وقتي مي شناسي كه با او زندگي كني... چشمها ، حتي لرزش مردمكش ... لب ها ... دست ها ... ناخن ها ... نوع راه رفتن ها فقط زير يك سقف معنا مي يابد ... هر چه بشناسي اش باز هم نمي داني ... چشم هايش كه خيره مي شود يا بي درخشش ، در چه انديشه ايست ... مي درخشد ، در چه انديشه اي . فقط وقتي با او زندگي مي كني مي فهمي لب هايش كه يك خط مي شود ، دلگير است ...سفید كه مي شود ، عصباني ... بی رنگ که می شود ، آشفته ... گوشه هايش كه مي لرزد غمگين است و چشم ها يش اگر همراه شود ، غمگين تر ... به وقت كدام انديشه دست هايش گره مي خورد ... كي رها مي شود ... كِي به دندان مي گزد ... كي چشم هايش را مي خاراند ... حركت پاهايش كه تند مي شود ، به چه معناست ... كند مي شود ، به چه معنا . ... بايد با او زندگي كني تا بداني اش ... تا از دست هايت ... چشم هايت ... حرف هايت ... سكوتت ... آغوشت ... بي آنكه بگويد ، بي آنكه بخواهد ، كاري بر بيايد ، همان كه لازم است و بايد ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:11 توسط سلماز |