نگاهش به عكسِ كودكي خفته ، با موهاي روشنِ حلقه حلقه است روي جلدِ يك كتابِ كوچك ... با دستي بر شكم ، با كودك درونش مي گويد: امروز ويولن كوچكِ قرمزي ديدم ، هم اندازه ي دست هاي كوچكِ تو ... روزي خواهي نواخت ، پسرم ... اگر دوست داشته باشي و اگر نه ، شايد گيتار ... شايد پيانو ... هر چيز كه بخواهي اما ... حتمنِ حتمن خواهي نواخت ... با دست هاي كوچكت در دست هاي من . من ، ويولن كوچكِ قرمزي براي تو نشان كرده ام ، تو ... هر چه بخواهي ... هر موسيقي كه بخواهي همپا مي شوم ... تا امروز مشق نكرده ام تا يك روز همراه تو باشم در هر چه بنوازي ... پسرم. و يك ورزش ... من تو را سوار بر چوب هاي كوچكِ اسكي مي بينم ، تو ... هر چه بخواهي ... شايد توپ دوست تر داشته باشي ... توپِ بسكتم را كنار گذاشته ام تا روزي همپاي تو شوم در هر چه بازي كني ... پسرم. يك كتابخانه براي تو جسته ام ... كوچك است اما ... پر است از خواندني هاي كودكيم ... يك روز همه اش را برايت خواهم خواند ... پسر كوچكم. و يك زبان ... من ، انگليسي انتخاب كرده ام ، تو ... هر چه بخواهي . تا امروز چندان نياموخته ام ، مهم نيست ، پابه پاي تو مي آموزم ، همراهِ تو ... همپاي تو... هر چه بخواهي ... پسر كوچكم ... ... و هزار هزار چيز ديگر كه مي خواهم در كنارِ تو مشق كنم ، همپاي فرداي تو. ... و با هزار هزار آرزوي رنگي به خواب مي رود. پسرك امروز ، همان است ... همان عكسِ روي جلد ... با موهاي روشنِ حلقه حلقه ... مادر اما ... همراه نيست ... همپا هم ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2:36 توسط سلماز |