بازگشته ام ... از اين سفر ، انگار يك عمر ... بي حاصل ... باز هم چراغ هاي اين خانه را روشن مي كنم و سر برشانه هاي او ، می گذارم آدم ها كه غرق در شادي هاي روزمره شان از كنارِ اندوهم می گذرند ، بگذرند ... سينه اش خيسِ خيسِ خيس ... نمي پرسد چرا ؟ نمي گويم :چرا ... این سه روز ، دنیایم را شسته ام ، آب رفته ... کوچک و کوچکتر شده ... به اندازه ی ما سه نفر ، فقط ... "هيچ جا خانه ي خودِ آدم نمي شود" پ.ن: یک کلمه را از فرهنگ لغاتم پاک کرده ام ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:50 توسط |