از آدم ها به اندازه ي دست هاي خودشان متوقع باش ، نه دست هاي خودت. ...................................................................... مييزان دلتنگي ها به گنجايش و شلوغي قلب ها بستگي دارد ، نه شلوغي مغزها ، نه گرفتاريِ دست ها. ...................................................................... هر اتفاق يك نشانه است ، نشانه ها گاه ترازوي حماقتت را ، ميزان مي كند. ...................................................................... آنچه تواز "ديگري" مي خواهي ، اهميتش "يك هزارم" تصوير ميشود ... نخواه. ...................................................................... يك سگِ كوچكِ پا كوتاه سرگرميِ خوبي است براي اوقات فراغت ... .با نمك است ... با يك شكلات ، تمام روز ، براي تان دلبري مي كند ... قيمتِ چنداني هم ندارد ... تنها بدي آن ، شايد فقط وابستگي به كوچولوي دست آموزتان باشد ... دلسوزي هم ، دل رحمي هم ... حيوان است ديگر. ...................................................................... به عمل كار برآيد به سخن داني نيست ... يك بار ، دوبار ، ده بار ، شايد ... اين بار ، اما ، "كاري كن" ، ريشه ي باور را نخشكاني. ...................................................................... نمي دانم! ... از خشم كه لبريز مي شوي ، سكوت مي كني ، يا اين سكوت است كه از خشم ، لبريزترت مي كند؟ ...................................................................... رهايي در دست هاي توست ، اگر ، رهايش نكني. ...................................................................... پاسخ واضح است ... چشم ها كه آينه مي شوند ... ابديت مي شوي.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 22:40 توسط |